طوفان بی ملاحظه
سلام دوستان خوبم !
به ماه نگاه میکنم -که تویی- به آینه نگاه می کنم - که منم - . . . و این ماه که تمام تویی و
این آینه که دیگر من نیستم! و یک سه گانی :
این که عمر سبزه پایدار نیست معنی دقیق این عبارت است: "زندگی" به غیر یک بهار نیست!!
سلام دوستان خوبم! با دوخبر درخدمت شما هستم: ۱- کتاب "اتاق پرو" مجموعه شعر دوست و شاعر خوب شهرمان آقای مهدی اشرفی عزیز چاپ و منتشر شد نقل از وبلاگ عکس های رنگی: هر بار مراکز فروش: ۲-مجموعه شعر آقای امید بیگدلی دوست خوب انجمن ما با عنوان " دنیا پشت پاهایم را می زند" نیز توسط نشر "شانی" منتشر شده است. ضمن تبریک به این دو دوست خوب و آرزوی موفقیت برایشان، انشالله در نمایشگاه امسال کتابهایشان را خواهیم دید. ۳-مجموعه داستان مینیمال و پسامدرن طنز با نام " مستراب فرنگی" از آقای امیرحسین رحیمی زنجانبر توسط نشر"کتاب آمه" منتشر شد. برای این دوست عزیزمان هم آرزوی سلامتی و توفیق داریم. تازه های سه گانی و شماره ی تازه ی سایت شعرانه را هم حتما ببینید.
به فرشید و غلامرضا ابراهیمی عزیز و
غربت این روزهایشان:
در بندرگاه شرجی چشمانت آوارِ اندوهی است که شروه خوانی صدجنوب بی سرانجام را در من می ریزد. مرا به خانه ات ببر تا باهم برگوردسته جمعی ِ آرزوهایی ناتمام پس لرزه های عشق و مرگ را ضجه بزنیم!
دوستان عزیز و شاعرمان آقایان غلامرضا و فرشید ابراهیمی مدیران محترم سایت
شعرانه در حادثه ی دلخراش زلزله ی شُنبه (دشتی) ،تعدادزیادی از اقوام و دوستان خویش را از
دست داده اند و قطعا بی خانمانی خانواده و عزیزانشان روانشان را این روزها بسیار
آشفته است. ضمن عرض تسیلت و همراهی و همدلی صمیمانه با ایشان،برای خود و
بازماندگانشان آرزوی سلامتی و توفیق و توان داریم. و درهمینجا ازهمه ی عزیزان
میهمان این خانه می خواهم در صورت تمایل کمک های نقدی خویش را جهت تحویل مستقیم به
مصیبت دیدگان زلزله ی جنوب به دوشماره کارت زیر واریز نمایند.قطعا گام های کوچک ما
وقتی با هم برداشته شود می تواند گوشه ای
از اندوه هموطنانمان را تسکین دهد. اجرهمگی با خداوند منان مهربان
بانک تجارت : 6273532110015478
بانک ملت : 6104337030522450 هردو به نام اسلام ابراهیمی
و باخبر شدیم که دوست عزیز سه گانی پردازمان آقای نادرعبدالوند برادر
ارجمندشان را ازدست داده اند . ضمن عرض تسلیت و همدردی خدمت این عزیز بزرگواربرایشان
آرزوی سلامتی ،صبر و شکیبایی و برای برادر از دست رفته شان امید رحمت و مغفرت
داریم.
با دعا و درود به دوستان خوبم! دوست شاعر و منتقد جوان وفاضل ، آقای محسن احمدوندی لطف کرده اند و نقدی بر غزل "طوفان بی ملاحظه " ی من نوشته اند. ضمن تشکر فراوان از این عزیز فرهیخته و دعای خیر برایشان،عین مطلب ایشان را ازوبلاگ خوبشان " مسافر " خدمتتان ارائه می دهم . بسیار خرسند خواهیم شد دوستان عزیز،آن را بخوانند و با دقت نظر خود غنا دهنده ی این نقد، که نمونه ای ازیک مجموعه است باشند : «طوفانِ بی ملاحظه در راه است!» خوانش یک شعر از پاییز رحیمی/ نویسنده : محسن احمدوندی بی شک نیمایوشیج «پادشاه فتح» شعر معاصر است و این لقب تشریفی است که تنها برازنده ی این بزرگ مرد کوهستان است. مهمترین دستاورد نیما برای شعر فارسی، دگرگونی نگاه شاعر به هستی بود؛ چرا که تغییرات فرمی و شکلی در شعر پیش از نیما هم اتفاق افتاده بود؛ ولی آنچه تغییر نکرده بود، زاویهی دید شاعر بود که همچنان از دریچه ی سنت به هستی می نگریست. «نیما در نوشتههای خود بیان میکند که غرض او از شعر نو، تنها کوتاه و بلند بودن مصراعهای آن نیست؛ او اعتقاد اساسی خود به شعر نو را در پدید آوردن «میدان دید تازه»ای میداند که بایستی قبل از ایجاد هر شعری رعایت شود و هر کس این هدف را به هر شکل، وجههی همت خود سازد، شعر نو به وجود آورده است ولو این که شعر خود را در بحور و اوزان عروضی و قالبهای کلاسیک سروده باشد» (جورکش، 1385: 19). با آن که خود نیما شاعری غزلپرداز نبود؛ اما دامنهی تحولات وی به قالب غزل نیز رسید. غزل که در طول تاریخ ادب فارسی همواره گام به گام با ذوق و فرهنگ ایرانی حرکت کرده و در هر دوره ای متناسب با علایق آن دوره پاسخ گوی نیازهای ذوقی و عاطفی شاعران و شعر دوستان بوده است، با ظهور نیما و تحت تأثیر شعر نو و سپس شعر سپید، دریچه های تازه ای را به روی خود گشوده یافت. تأثیر نیما در غزل بعد از خودش به حدی است که بعضی «غزل نو» را که به تأثیر از جریان شعر نیمایی شکل گرفته «غزل نیمایی» خوانده اند. بزرگترین غزل سرایان معاصر نیز، همواره به تأثیرپذیری خود از نیما و شعر نیمایی معترف بوده اند. برای مثال حسین منزوی یکی از این بزرگان، وامدار بودن خود به نیما و شعر نیمایی را چنین بیان می کند: «دوباره میکشد سر، آتش از خاکستر شعرم / که من هم در غزل از جوجه ققنوسان نیمایم». یکی از ویژگی های شعر نیمایی، به کارگیری وسیع نماد و سمبول در شعر بود که به شکل گیری جریان سمبولیسم و نمادگرایی در شعر معاصر منجر شد. نمادگرایی به تبع شعر نیمایی به غزل معاصر نیز راه یافت و بر غنای ادبی هر چه بیشتر آن افزود. اگرچه غزل کلاسیک به ویژه غزل عرفانی نیز از خصلت نمادین برخودار است؛ اما اجتماعی- سیاسی بودن نمادهای به کار رفته در غزل معاصر وجهه ممیزه ی آن از غزل نمادین کلاسیک است. نماد (سمبول) چیست؟ در فرهنگ اصطلاحات ادبی در تعریف نماد، چنین می خوانیم: «نماد شیء بی جان یا موجود جانداری است که هم خودش است و هم مظهر مفاهیمی فراتر از خودش» (داد، 1390: 449). نماد نیز مانند استعاره ذکر مشبهٌ به و اراده ی مشبه است. منتهی دو تفاوت اساسی با استعاره دارد: 1) مشبهٌ به در نماد صریحاً به یک مشبه خاص دلالت ندارد، بلکه بر چند مشبه نزدیک به هم و به اصطلاح بر هاله ای از معانی و مفاهیم مربوط و نزدیک به هم (A range of reference) دلالت دارد. به سخن دیگر در نماد یک واژه در مقابل گستره ای از مفاهیم قرار می گیرد و رابطه ی دال و مدلولی آن، بر خلاف استعاره یک به یک نیست، بلکه یک به چند است. مثلاً زندان در شعر عرفانی می تواند نماد تن، دنیا، تعلقات دنیوی و امیال نفسانی و از این قبیل باشد. 2) در استعاره ناچاریم که مشبهٌ به را به سبب وجود قرینه ی صارفه حتماً در معنای ثانوی دریابیم، اما نماد در معنای خودش نیز فهمیده می شود. استعاره یک واژه ی به عاریت گرفته شده است و دیگر خودش نیست، اما نماد در عین حال هم خودش است و هم معانی دیگری غیر از خودش. مثلاً نی در نی نامه ی مولانا هم می تواند خود نی در عالم واقع باشد و هم نماد مولانای شاعر یا انسان کامل یا روح آدمی باشد. سؤالی که در اینجا مطرح می شود این است که چه موقع شاعر از نماد استفاده می کند؟ در پاسخ باید گفت شاعر هر گاه نتواند آن چه را که درک کرده، بر زبان بیاورد از نماد برای بیان آن بهره می گیرد. شاعر در دو حالت نمی تواند آن چه را که درک کرده، به زبان بیاورد. حالت اول وقتی است که شاعر با گستره ی وسیعی از تجارب و مفاهیم رو به رو شده، که زبان گنجایش و قدرت بیان آنها را ندارد و تنگناهای حاکم بر زبان مانع از آن می شوند که شاعر احساسات، تجارب و مفاهیم دریافته اش را مستقیم و سرراست در قالب واژگان بریزد و به مخاطب ارائه دهد،پس ناگزیر نمادها و نشانه هایی را برمی گزیند که بتواند مقداری از این تجربه های شهود شده را در «زندان زبان» به بند بکشد. این حالت بیشتر در کشف و شهودهای درونی رخ می دهد و در سفر به سرزمین مبهم و ناشناخته ی ناخودآگاه به وقوع می پیوندد. از آنجا که اغلب اشعار عرفانی حاصل چنین کشف و شهودها و چنین سفرهایی به قلمرو ناخودآگاه ذهن اند، از این گونه نمادپردازی ها در آنها به وفور مشاهده می شود. حالت دومی که شاعر برای بیان مفاهیم و ذهنیات خود دست نمادپردازی می زند، هنگامی است که در چنگال استبداد سیاسی- اجتماعی و دیکتاتوری حاکم بر جامعه گرفتار آید. در این حالت نیز شاعر به دلیل احتیاط و ترس از سرکوب و سانسور به بیان نمادین متوسل می گردد. تفاوت اصلی این دو حالت در این است که در حالت اول شاعر در تسخیر بخش ناخودآگاه ذهن خویش بوده و نمادپردازی او نشأت گرفته از این بخش روان اوست؛ اما در حالت دوم شاعر خودآگاهانه به نمادپردازی و بیان نمادین روی می آورد. اما شباهت شان این است که در هر دو حالت شاعر می خواهد از نوعی استبداد و دیکتاتوری رهایی یابد. در حالت اول از استبداد زبانی و در حالت دوم از استبداد سیاسی- اجتماعی. شاعر هر گاه با این دو نوع استبداد رو به رو شود، ناگزیر است که برای بیان مکنونات قلبی و نهفته های درونی اش از نماد بهره گیرد. نمادگرایی نوعی کثرت گرایی و پلورالیسم در عرصه ی شعر و سوق دادن آن به سمت چندصدایی (poly phony) است و این خود نشان از حرکت به سمت دموکراسی در عرصه ی ادبیات و گریز از استبداد زبانی و سیاسی- اجتماعی است.گرایش های نمادین و سمبلیک در حوزه ی ادبیات کلاسیک اغلب از نوع اول، و در حوزه ی ادبیات معاصر، اغلب از نوع دوم می باشند. استفاده از نماد و بیان نمادین چه برخاسته از حالت اول و چه نشأت گرفته از حالت دوم باشد، بر غنای جوهر هنری شعر - ابهام- و هم چنین شرکت دادن خواننده در امر خواندن و آفرینش ادبی، جهت التذاذ بیشتر، مؤثر است. شعر نمادین نشان از نوعی دلزدگی از شعر آسان یاب و تک معنا و حرکت به سمت شعر چندمعنایی است. (پورنامداریان و خسروی شکیب، 1387: 147). درک درست یک متن ادبی نمادین در گرو تلقی درست از نمادهای به کار رفته در آن است. فهم درست نمادها ما را در مسیر درست معنایابی اثر ادبی قرار می دهد و یاریگر ما در فهم متن ادبی خواهد بود. با این مقدمه ی نه چندان کوتاه به سراغ خوانش غزلی از سرکار خانم پاییزرحیمی می رویم. طوفانِ بی ملاحظه در راه است، فردا بلوط پیر چه خواهد کرد؟ بادِ زبان نفهمِ غضب آلود، با بیدِ سر به زیر چه خواهد کرد؟ آن روزها ردیفِ صنوبرها در گیج گاهِ جادّه امیدی بود فردا که ردّ ِ هیچ درختی نیست، گم کرده ی مسیر چه خواهد کرد؟ فانوس هایِ سرخِ ترک خورده در باغ ِ مه گرفته تماشایی است با این چراغ هایِ اناری رنگ، باد ِ بهانه گیر چه خواهد کرد؟ این تکّه سنگ ِ از همه جا مانده، بیهوده در مدار نمی چرخد گیرم هزار سال دگر... اما، با روز ِ ناگزیر چه خواهد کرد؟ روزی که کوه ها بدود در باد، بارانی از ستاره فرو ریزد در رقص خاک و صاعقه و آتش، در بهتِ آن کویر چه خواهد کرد؟ با یال ِ اسب هایِ رها در باد، بویِ جنونِ زلفِ تو می آید در التهابِ سرخِ نفس هایت این جاده، این مسیر چه خواهد کرد؟ شاعر به سمت جاده نگاهی کرد، غیر از صدای باد، صدایی نیست تو نیستی و شاعر درد آلود، با این غمِ خطیر چه خواهد کرد؟! (رحیمی، ۱۳۸۶: ۵۱) اولین خصیصه و ویژگی ای که در برخورد با این غزل توجه مخاطب را به خود جلب می کند، بیان نمادین و سمبولیک آن است. نمادهایی که هر کدام از آنها را می توان به گونه های مختلفی تأویل کرد. شعر با این هشدار شروع می شود: «طوفان بی ملاحظه در راه است». طوفانی که نمی تواند تنها به یک طوفان که حاصل دگرگونی و انقلاب هواست اشاره داشته باشد، بلکه علاوه بر این مفهوم مفاهیم متعدد دیگری را به ذهن مخاطب القا می کند. این نکته وقتی روشن تر می شود که بدانیم واژه ی طوفان علاوه بر معنای حقیقی آن، مجازاً به هر چیزی که بسیار و غالب باشد و همه چیز را فروگیرد نیز اطلاق می شود (لغت نامه ی دهخدا) پس این طوفان می تواند طوفان آب باشد، یا طوفان آتش یا طوفانی اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، مذهبی و ... طوفان بی ملاحظه یعنی طوفانی که رعایت جانب هیچ کس و هیچ چیز را نمی کند و خشک و تر را با هم خواهد سوزاند و همه چیز را با خود خواهد برد. این «طوفان» همان «باد زبان نفهم غضب آلود» در مصراع بعد است که می خواهد همه چیز را در هم بشکند و نابود کند. در ادامه و در تقابل با این نماد مخرب و ویرانگر شاعر از واژه ی نمادین «بلوط» بهره می گیرد، بلوط نماد مقاومت و پایداری است، اما انتخاب صفت «پیر» ما را متوجه این نکته می گرداند که این بلوط دیگر آن قدرت مقاومت و ایستادگی در برابر بادها و طوفان ها را ندارد. این بلوط می تواند یک درخت بلوط در عالم واقع باشد یا نمادی از خود شاعر یا قشر فرهیخته و روشنفکر معاصر در تقابل با طوفان های اجتماعی- سیاسی، قشری که پس از شکست های متوالی خود را در برابر طوفان بی ملاحظه ی دیگری می بیند. ساختار تقابلی مصراع اول در مصراع دوم و در دو واژه ی «باد» و «بید» نیز وجود دارد. لازم به یادآوری است که نماد از خصلتی متناقض برخوردار است و اصولاً بیان نمادین به یاری پدیده هایی صورت می گیرد که از این تناقض برخوردار باشند. نماد آمیزه ای از خیر و شر و خوبی و بدی است. برای مثال آتش یکی از نمادهای به کار رفته در غزلیات شمس است، پدیده ای که هم می تواند مسبب خیر و برکت و نور روشنی باشد و هم می تواند منشأ شر و بدی و سوزانندگی و عذاب الیم گردد. باد نیز از این ویژگی پارادوکسیکال و متناقض برخوردار است و همین امر زمینه را برای نمادینه شدن آن مهیا می سازد. این دوسویه ی ناساز باد در اساطیر نیز قابل پی گیری است. در فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ذیل واژه ی باد چنین می خوانیم: «باد» «وات» یا «وایو» که اصلاً از «وا» به معنی وزیدن مشتق شده، در سانسکریت و اوستا اسم مخصوص ایزد باد و نخستین ایزدی است که نذور را می پذیرد. در یشت ها، سه بار وات به معنی فرشته آمده است. در روایات دو وایو هست، یکی نگهبان هوای پاک و سودبخش و دیگری دیو مظهر هوای ناپاک و زیان آور، در وندیداد (فرگرد پنجم) صراحتاً نام او با دیو مرگ یکجا آورده شده است» (یاحقی، 1368: 118). چنان که مشاهده می شود، در اسطوره ها نیز باد موجودی متناقض است، از یک سو، در معنای فرشته و ایزدی که نذورات را می پذیرد و نگهبان هوای پاک است و از سوی دیگر همردیف با دیو مرگ و مظهر هوای ناپاک و زیان آور. شاید بتوان خصلت پارادوکسیکال و نمادین باد را وام گرفته از همین بینش اساطیری دانست. سویه ی مثبت باد اغلب در ادبیات کلاسیک و با تعابیری چون «نسیم» و «نسیم سحر» و «باد صبا» که پیام آور معشوق برای عاشق و عامل ارتباط این دو است قابل مشاهده است، در اینجا چند بیت از غزلیات حافظ را به عنوان شاهد مثال ذکر می کنیم. «ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست» « ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر» «صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را». کاربرد سویه ی منفی باد اغلب در شعر معاصر به چشم می خورد که نماد ویرانگری، خرابی، هرج و مرج و در نهایت دگرگونی است، در اینجا دو نمونه را ذکر می کنیم. «باد می گردد و در باز و چراغ است خموش / خانه ها یکسره خالی شده در دهکده اند» (نیمایوشیج ). «در کوچه باد می آید/ این ابتدای ویرانی است / آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد» (فروغ فرخزاد). در اینجا می توان با رولان بارت همصدا شد آنجا که می گوید: «نمادها در همه ی زمان ها ثابت اند، آنچه مشخص است این است که دیدگاه جمعی و اجتماع در برابر لایه های معنایی آنها تغییر می کند» (به نقل از پورنامداریان و خسروی شکیب، 1387: 152). به سخن دیگر نمادها این قابلیت را دارند که در مسیر زمان تغییر کرده، دچار پوست اندازی و دگردیسی شوند و متناسب با هر عصری، مفاهیم و معانی خاصی را در بر داشته باشند. باد یکی از نمادهای دگردیسی یافته در شعر فارسی است، که به سبب خصلت متناقضش توانسته است مفاهیم متعدد و حتی متضاد و متناقضی را القا کند. این نماد به علت منش اجتماعی وکنش های سیاسی و نگرش خاص شاعران معاصر، کارکردی جدید یافته است؛ کارکردی که از ذهن و شعور سیاسی نیما و پیروان ادبی او در زمان و مکانی خاص مایه گرفته است و کاملاً با کارکرد آن در شعر کلاسیک متفاوت است. «باد» در مصراع دوم با صفاتی چون «زبان نفهم» و «غضب آلود» توصیف می شود تا خصلت ویرانگری و تخریب خود را هر چه بیشتر نمایان کند. «بید» نیز در این مصراع همردیف با «بلوط» در مصراع قبل قرار می گیرد. ویژگی مشترک این دو، ناتوانی در برابر طوفان بی ملاحظه و باد زبان نفهم غضب آلود است. این بید دیگر آن بیدی نیست که با هر بادی نلرزد، بلکه بر اثر ناملایمات روزگار سر به زیر افکنده و میل چندانی به مقابله ندارد. عبارت وصفی «سر به زیر» برای بید، از ایهامی چند پهلو برخوردار است. این عبارت می تواند به معنای مجازی متواضع و خاکسار درک گردد یا در معنای خجالت زده و شرمسار فهمیده شود و حتی می تواند در معنای واقعی آن و صفتی برای درخت بید انگاشته شود، چرا که یکی از انواع بید، بید مجنون است که شاخه هایش متمایل به زمین و سر به زیر می باشد. آیا این بلوط و بید مجنون نمادی از روشنفکر معاصرمان نیست که عاشقانه به فرهنگش عشق می ورزد و بر اثر شکست های متوالی در برابر بادهای هرزه گرد، نومیدانه سر به زیر افکنده و تنها کاری که خود را قادر به انجام آن می بیند، هجو و ملامت ویرانگری بادهای زبان نفهم و طوفان های بی ملاحظه است؟! بیت دوم غزل، برزخی از زمان حال را در بین دو زمان گذشته و آینده نشان می دهد که شاعر در آن گرفتار آمده است؛ گذشته ای که اندک امیدی در آن به چشم می خورد و آینده ای که نامعلوم، مشکوک و سرشار از ابهام و گنگی است. انتخاب ردیف «چه خواهد کرد» علاوه بر بیان سردرگمی و عدم قدرت پیش بینی، بر ابهام آینده ای که پیش روی شاعر است می افزاید. گذشته ای که ردیفی از صنوبرها امید بخش بودند و راهنمایی برای روندگان به شمار می آمدند و آینده ای که باد و طوفان بی ملاحظه ردّ هیچ درختی را بر مسیر جاده نمی گذارد تا کسی قادر به تشخیص راه از بی راهه نباشد. تکرار دو بار هجای «ها» در مصراع اول این بیت، علاوه بر القای اندوه شاعر، فاصله ی زمانی او از گذشته ی امید بخشش را نیز به تصویر می کشد. استفاده ی ایهامی از «گیج گاه» نیز به نوبه ی خود حائز اهمیت است. یکی از معانی گیج گاه فاصله ی بین چشم و گوش یعنی شقیقه است، این معنا برای جاده نوعی تشخیص و جان بخشی را به ارمغان می آورد. معنی دیگر گیج گاه در معنی جایگاه گیجی و پراکنده خاطری و پریشانی است. یعنی قسمتی از جاده که عابر را گیج و سرگشته و حیران وامی گذارد و او را در انتخاب مسیر درست به شک و تردید می اندازد. نکته ی دیگری که در این بیت جلب توجه می کند، ترکیب وصفی «گم کرده ی مسیر» است. صفت فاعلی گم کرده به علت اضافه شدن به واژه ی مسیر، معنای صفت مفعولی و چیزی شبیه به «گم شده ی مسیر» را به خود گرفته است. لازم به ذکر است که صفت فاعلی«گم کرده» در زبان فارسی در اغلب مواردی که به کلمه ی بعد از خود اضافه می شود، آخر آن ساکن است و کسره ی اضافه نمی گیرد؛ برای مثال می توان به موارد زیر اشاره کرد: «گم کرده دل»؛ «گم کرده راه»؛ «گم کرده پَی»؛ «گم کرده فرزند». اما در اینجا شاعر با تغییر اندکی که در این صفت ایجاد کرده، معنایی غیر از معنای مستعمل آن را به مخاطب القا کرده است. «گم کرده مسیر» یعنی کسی که خودش مسیر را گم کرده و «گم کرده ی مسیر» یعنی کسی که راهش را زده اند و مسیر را بر او مشتبه کرده اند. در این جا می توان فاعل را همان باد زبان نفهم غضب آلود بیت قبل دانست که شاعر را سردرگم گذاشته است و او را در انتخاب مسیر درست عاجز کرده است. استفاده از چنین صفت مفعولی ای حاکی از همان انفعال و اثر پذیری ای است که در بیت قبل نیز بر فضای شعر حاکم بود. بیت سوم یکی از بیت های هنری شعر از لحاظ صور خیال است. استعاره ی «فانوس های سرخ ترک خورده» «چراغ های اناری رنگ» برای انار یکی از تصاویر بسیار زیبای شاعر در این غزل است. ساختار بیت همان ساختار تقابلی ای است که در اغلب ابیات دیگر جاری است. شاعر با حسرت از تماشای فانوس های سرخ ترک خورده و چراغ های اناری رنگ یاد می کند، فانوس ها و چراغ هایی که در باغی مه گرفته منتظر هجوم و حمله ی باد بهانه گیر مانده اند. صفت «مه گرفته» برای باغ، ابهام و گنگی حاکم بر فضای ابیات قبل را مؤکّد می کند. فضای غزل از بیت چهارم تغییر می کند، تا این بیت ما با شاعری رو به رو بودیم که مردّد به باغ و جاده می نگریست، باد زبان نفهم و طوفان بی ملاحظه را برانداز می کرد و در مقابل آینده، سرگشته و ترسان بود. شاعر که با حسرت به گذشته می نگریست و نگران آینده بود. از این بیت به بعد شاعر روی گردان از هر گونه مبارزه به فرافکنی روی می آورد و برای تسکین دردهایش، حساب رسی این باد و این ستم و ستمگری در حق باغ را به روز ناگزیر موکول می کند. او خود را از مبارزه با این باد و این طوفان ناتوان می بیند. گریز شاعر از مبارزه و شانه خالی کردن از بار تعهد در این ابیات را می توان نوعی فرافکنی روانشناختی دانست. «فرافکنی روانشناختی ( psychological projection) یک مکانیزم دفاعی (defense mechanism) است که باعث می شود، فرد در مقابل دیگران یا موضوعات بیرون از خود، رفتارها، آروزهای شخصی، تفکرات و احساسات ناخواسته را با محول کردن آنها به دیگران بروز دهد» (قائمی و یاحقی، 1388: 10). شاعری که ناتوان از مبارزه و گرفتن حق خویش است، راهی جز این گونه فرافکنی و این چنین تسکینی برای روح ناامیدش نمی بیند. از این بیت به بعد فضای شعر سرشار از تلمیحات متعدّد به آیات قرآنی است. مصراع اول بیت چهارم اشاره ای به این آیه از قرآن دارد: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلًا سُبْحَانَكَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ». (آل عمران: 191) روز ناگزیر - روزی که از آن گزیر و گریزی نیست- کنایه از روز قیامت است و اشاره ای به این آیات از قرآن دارد: «يَقُولُ الْإِنسَانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ * كَلَّا لَا وَزَرَ» (قیامت: 11- 10). بیت پنجم توصیفی است از روز ناگزیر بیت قبل، یعنی روز قیامت. همه ی توصیفات برگرفته از آیات قرآن است. روزی که کوه ها بدود در باد اشاره به این آیات دارد: «وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ» ( تکویر:۳) «وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ» (قارعه: 5) «وَسُيِّرَتِ الْجِبَالُ فَكَانَتْ سَرَابًا» (نبأ: ۲۰) وَ بُسَّتِ الْجِبَالُ بَسًّا * فَكَانَتْ هَبَاء مُّنبَثًّا» ( واقعه :6- 5) و بارانی از ستاره فرو ریزد نیز می تواند به این آیات اشاره داشته باشد: «وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انتَثَرَتْ» (انفطار:2) «وَإِذَا النُّجُومُ انكَدَرَتْ» (تکویر:2) در بیت ششم یکی از واژگان دیگری که از خصلتی نمادین برخوردار است، خودنمایی می کند و آن واژه ی اسب است. لازم به ذکر است که یکی از کهن الگوهای(archetype) مطرح در روانشناسی یونگ کهن الگوی قهرمان(hero) است. « از دیدگاه روانشناختی، قهرمان تجلی نمادین روان کاملی است که ماهیتی فراخ تر و غنی تر از آن چیزی دارد که «من» فاقد آن است و توصیفی نمادین از «من» (ego) وحدت یافته با «فرامن» (super ego) است» (قائمی و یاحقی: 1388: 10).کهن الگوی قهرمان پیوند تنگاتنگی با کهن الگوی اسب قهرمان دارد. «از منظر روانشناسی تحلیلی، اسب نمادی از بخش تشکیل دهنده ی غریزه ی جانوری روان است که به تعبیر یونگ «نماینده ی «روان غیر انسانی» (non- human psyche) ناخودآگاه انسان و به تعبیری دیگر نماینده ی بخش «مادون انسان» (subhuman) یا «سویه ی جانوری» (animal side) وجود اوست که از فرافکنی ناخودآگاهانه ی این بخش قدرتمند از وجود قهرمان در موجودی بیرونی صاحب این خویشکاری شده است» (همان: 14). اسب «در حقیقت تجسم قدرت غریزی ناخودآگاه است که کهن الگوی قهرمان با رام کردن آن (مهار غریزه ی خود) مسیر پیکار برای پیروزی و کمال را پشت سر می گذارد» (همان: 9). در غالب فرهنگ های بشری «پاره ای از معانی سمبولیک اسب عبارت بوده اند از آزادی، پایداری، پیروزی، سرعت، سرسختی، غرور» (همان: 15). اسب یا اسپ در روزگاران کهن در اساطیر ملل مورد توجه بوده و هندواروپاییان نخستین اقوامی بودند که اسب را اهلی کردند و به همین دلیل برای خاندان های پهلوانی و جنگاوران هندواروپایی از ارزش توتمی دیرپایی برخوردار بوده است. یکی از مظاهر کیش توتمی انتخاب نام توتم به عنوان بخشی از نام افراد قبیله و همسان بودن نام انسان و حیوان توتمی است که در نامگذاری شخصیت های اساطیری چون گشتاسب، جاماسب، لهراسب، بیوراسب، تهماسب و... مشاهده می شود. «در اساطیر ایرانی حتی نمادینگی اسب تا حد وجود رب النوع خاص آن برجسته شده است و اسبان، ایزد پشتیبان ویژه ی خود دارند که درواسپ (واژه ای که بعدها به لهراسب دگرگون شده است) نام دارد و دارای اسب تیزرو، معنا می دهد. یشتی در اوستا نیز (دوراسپ یشت) به نام او نامگذاری شده است» (همان: 16). اسب در شاهنامه که بزرگترین اثر حماسی ماست پرتکرارترین نمادینه ی جانوری را به وجود آورده است. رخش ،اسب رستم، در شاهنامه موجودی شگفت انگیز توصیف شده که از قدرت و ادراک خاصی برخوردار است. در ایلیاد و ادیسه نیز، خانتوس، اسب آشیل، مرگ او را در جنگ تروا پیش بینی و ابراز می کند. «در قصص و روایات اسلامی نیز به اسب هایی با خصوصیات شبه اساطیری همچون براق (اسب حضرت رسول)، دلدل (اسب حضرت علی) ذوالجناح (اسب سیدالشهداء (ع) برمی خوریم» (یاحقی، 1368: 79) که از قدرت ادراک و فهم برخوردارند. اسب در اسطوره های آخرالزمانی نیز دارای جایگاه ویژه ای است. بر اساس روایات شیعی، مهدی موعود در آخرالزمان، سوار بر اسبی سفیدرنگ ظهور خواهد کرد. نکته ی جالب توجه دیگر این که اسب در اساطیر با باد پیوند تنگاتنگی دارد. در فرهنگ اشارات در این باره می خوانیم، «اساساً در ذهن اقوام هندواروپایی، از اسب به عنوان نشانه ی ایزد آفتاب، ایزد ماه، ایزد باد سخن رفته است» (همان : 78). در ادبیات نیز یکی از استعاره هایی که برای اسب به کار می رود «بادپای» است. این ارتباط اسطوره ای و ادبی بین اسب و باد پیوندی نامرئی بین اجزا و نمادهای به کار رفته در این غزل ایجاد می کند و وحدت ارگانیک بین ابیات غزل را بیش از پیش بر ما آشکار می کند. به شعر برمی گردیم: «با یال اسب های رها در باد»، اسب هایی که زین آنها خالی از کهن الگوی قهرمان است و در چنگال بادی زبان نفهم و غضب آلود گرفتار آمده اند. اسب هایی که یال هایشان بوی جنون زلف کسی را می دهد، «کسی که مثل هیچ کس نیست» و آمدنش تنها راه نجات و رهایی است. مکانیزم فرافکنی در این بیت نیز خودنمایی می کند، شاعری که برای شانه خالی کردن از زیر بار سنگین مسؤلیت به انتظار غباری بی سوار نشسته و دل به یال اسب هایی بسته که زین شان خالی است. او خود عاجز از سوارکاری است، عاجز از جولان و حرکت و ناگزیر آرزوها و امیالش را بدین صورت فرافکنی می کند، تا بدین وسیله هر چند برای لحظاتی کوتاه شانه از زیر بار سنگین مسؤلیت انسان بودن و شاعر بودن خالی کند و تسکین یابد؛ اما این آرامش دیری نمی پاید، بیت آخر فرا می رسد، شاعر به واقعیت برمی گردد، به سمت جاده می نگرد، نه اسبی هست و نه سواری، نه یالی هست و نه بوی جنون زلف کسی. تنها صدای باد می آید، بادی زبان نفهم و غضب آلود؛ طوفانی بی ملاحظه که همه چیز را به نابودی و تخریب نوید می دهد! تنها باد است و شاعری دردآلود که نه روی خوشی از روزگار دیده و نه به وسیله ی فرافکنی هایش آرام یافته است. او در برزخ دیروز و فردا گرفتار آمده و غم خطیر و گرانقدر شاعر بودن بر دوشش سنگینی می کند؛ یأس آلود است و ناامید و هنوز هم شک و تردید «چه خواهد کردن ها» همراه اوست، اما بار دیگر مسؤلیت شاعر بودن و فرهیخته بودن را به خود گوشزد می کند. برای شاعر دردآلودی چون او، غم خطیر شاعر بودن کافی است، هر چند تنها صدای باد در جاده بپیچد و هیچ سواری یاریگر او نباشد، بگذار دیگران قرعه ی قسمت بر عیش بزنند، برای دل غم دیده ی او قرعه ی غم شاعر بودن عزیزتر و گران مایه تر است. فهرست منابع الف) کتاب ها - جورکش، شاپور (1385)؛ بوطیقای شعر نو؛ چاپ دوم؛ تهران: ققنوس. - داد، سیما (1390)؛ فرهنگ اصطلاحات ادبی؛ چاپ پنجم؛ تهران: مروارید. - رحیمی، پاییز (۱۳۸۶)؛ طوفان بی ملاحظه؛ چاپ اول؛ مشهد؛ انتشارات سخن گستر. - روزبه، محمدرضا (1378)؛ سیر تحول غزل فارسی از مشروطیت تا انقلاب؛ چاپ اول؛ تهران: روزنه. - شمیسا، سیروس (1386)؛ سیر غزل در شعر فارسی؛ چاپ هفتم؛ تهران: علم. - قبادی، حسینعلی و محمد بیرانوندی (1386)؛ آیین آیینه: سیر تحول نمادپردازی در فرهنگ ایرانی و ادبیات فارسی؛ چاپ اول؛ تهران: انتشارات دانشگاه تربیت مدرس. - یاحقی، محمد جعفر (1369)؛ فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی؛ چاپ اول؛ تهران: انتشارات سروش. ب) مقالات - پورنامداریان، تقی و محمد خسروی شکیب (1387)؛ «دگردیسی نمادها در شعر معاصر»؛ دو فصلنامه ی پژوهش زبان و ادبیات فارسی؛ شماره ی یازدهم؛ صص 162- 147. - قائمی، فرزاد و محمد جعفر یاحقی (1388)؛ اسب پرتکرارترین نمادینه ی جانوری در شاهنامه و نقش آن در تکامل کهن الگوی قهرمان؛ فصلنامه ی زبان و ادب فارسی؛ شماره ی 42؛ صص 26- 9. دوستان خوب و نازنینم! فرارسیدن بهار زیبا و طرب خیز بر شما و همه ی عزیزانتان خجسته باد: از شکاف آسفالت ازکنار تیرهای برق جاده از میان کوه، هر طرف نگاه می کنی بهار... این نهایتِ تلاش "زندگی" است!! -لطف وهنرمندی زیبای استاد عباسیان عزیز را ببینید در : غبارستان - سه گانی های بهاری ۲۲ سه گانی پرداز نازنین را بخوانید در شماره ی فروردین ماه سایت زیبای شعرانه در : اینجا - خبرهای مربوط به سه گانی را بخوانید در : تازه های سه گانی با سلام به دوستان خوب این خانه! با یک کار کوتاه و دو سه گانی در خدمت شما هستم: ۱)............ پدر به کارخانه می رود مادر به مسجد. من به فیس بوک می آیم درخانه ی ما دموکراسی مطلق برقراراست هیچ کس با هیچ کس کاری ندارد!! ۲).............. با اجازه ی "م.امید" "هی فلانی! زندگی شاید همین باشد" : روزها آشفتگی ، شبها پریشانی !! ۳).............
لگد کوب هزار اندوه شب خاموش بی فرداست دلم چون عصر عاشوراست!! با سلام خدمت دوستان خوب این خانه! یکی از دوستان و اساتید عزیزی که به تازگی افتخار آشنایی و بهره بردن از دنیای هنر و معرفتشان را داشته ام استاد "امیر باقری " است. ایشان برادر دکتر بهادر باقری نازنین است که پیشترها ذکر خیر دانش و شعرشان در این خانه رفته است. آقای امیرباقری دانش آموخته ی رشته ی "طراحی صنعتی" از دانشگاه هنر تهران ، استاد دانشگاه و ساکن شیراز هستند.هنر اصلی استاد باقری نقاشی است آن هم نقاشی های بسیار زیبا بر در و دیوار ونیز طراحی المان های بعضی میدانهای زیبای شیراز. ایشان مدت بسیار کوتاهی است که در زمینه ی شعر طبع آزمایی می کنند و در همین مدت کوتاه توانسته اند در قالب سه گانی هنرنمایی های خوب و شیرینی داشته باشند که حاصل آن ، تعداد زیادی سه گانی خواندنی و زیبا است. ضمن آروز سلامتی و سعادت روزافزون برای استاد و برادر عزیزم آقای امیر باقری با هم چند سه گانی از ایشان می خوانیم: 1)................. مُرده ام در سکوت چون مرداب! 2).............................. نسخه های او برای ما 3)................... برای گذر کردن از مرزِ غم 4).............................. مار بی دست و پا که ناقص نیست! 5).......................... کوه، در حالِ سقوط و مرد دهقان، غرقِ خواب! سلام دوستان خوبم. این غزل قدیمی رو یکبار دیگه اینجا می گذارم فقط به این بهانه که از اسمش استفاده کنم برای سپاس و تشکر ویژه از دوست و برادر شاعرم آقای مجتبا حسینی که زحمت طراحی قالب وبلاگم رو کشیدند. هرجا هستند تندرست و شادمان باشند همیشه. طوفان ِ بی ملاحظه در راه است فردا بلوط پیر چه خواهد کرد؟ باد ِ زبان نفهم ِ غضب آلود -با بید ِ سر به زیر- چه خواهد کرد؟ آن روزها ردیف ِ صنوبرها در گیج گاه ِ جاده امیدی بود فردا که ردّ ِ هیچ درختی نیست ، گم کرده ی مسیر چه خواهد کرد؟ فانوس های ِ سرخِ ِ ترک خورده در باغ ِ مه گرفته تماشایی ست با این چراغ های ِ اناری رنگ ، باد ِ بهانه گیر چه خواهد کرد؟ این تکه سنگ ِ ازهمه جا مانده بیهوده در مدار نمی چرخد گیرم هزار سال دگر....... اما با روز ِ ناگزیر چه خواهد کرد؟ روزی که کوه ها بدود در باد ، بارانی از ستاره فرو ریزد در رقص خاک و صاعقه و آتش، در بهت ِ آن کویر چه خواهد کرد؟ با یال ِ اسب های ِ رها در باد بوی ِ جنون ِ زلفِ تو می آید در التهاب ِ سرخ ِ نفس هایت - این جاده ، این مسیر- چه خواهد کرد؟ ■ شاعر به سمت جاده نگاهی کرد ؛ غیر از صدای باد ، صدایی نیست ... تو نیستی و شاعر درد آلود با این غمِ خطیر چه خواهد کرد ؟! - بخش سه گانی سایت شعرانه را بخوانید با آثاری از دوستان عزیزمان ، آقایان :علی کاملی -مهدی منصوری و محمدجواد امینی در اینجا - چند غزل هم بخوانید از دوستان خوب انجمن دلیجان در اینجا
" بایست و چراغ ِ اشتیاقت را شعله ور تر کن ! " سلام دوستان خوبم! یکی از لطف ها و مهربانی های بی اندازه ی خداوند به من ،قرار دادن انسانهای عزیز و بزرگ در مسیر زندگی ام است. آشنایی با انسانهایی که خارج از حوزه ی ادبیات و شغل و مناسبات زندگی ،بیشتر از هرچیز به قول بامداد عزیز انسان را رعایت کرده اند و کور سوی این امید را در جانم زنده و شعله ور نگاه داشته اند که: هنوز زندگی زیباست. امسال این توفیق را داشتم تا از رهگذر همکاری با سایت وزین و خوب شعرانه که از افتخارات من و دوستان سه گانی است، با مدیر فعال و خوش ذوق این سایت آشنا شوم. جناب آقای فرشید ابراهیمی شاعر و منتقد و خبرنگار خوب اهل جنوب است .گرچه من ایشان را پیشتر از این و از طریق شعرهایشان و سایتهای ادبی می شناختم اما این همکاری باعث شد بیشتر از قبل با ایشان و برادر بزرگتر ارجمندشان استاد غلامرضا ابراهیمی (الف .دریا) همراه باشم. درمیان آثار خوب آقای فرشید ابراهیمی عزیز به تعدادی کار کوتاه برخوردم که سه گانی سپید بودند یا به این قالب نزدیک. تصمیم گرفتم این بار به پاس زحمت های طاقت فرسای ایشان و برادربزگوارشان، در سایت شعرانه و تشویق ها و لطفهایشان در حق دوستان سه گانی ،تعدادی از کارهای ایشان را در این خانه قرار بدهم . البته این نکته را باید بگویم که آقای ابراهیمی با تواضع و مهربانی زیاد همیشه می گویند که کارچندانی در حوزه ی شعر ندارند و خودشان را هم شاعر نمی دانند و علاقه ی زیادشان به ادبیات، اورا علی رغم تخصص و رشته ی دانشگاهیشان به شعر و سایت ادبی کشانده است و این کار را هم با نهایت ذوق و علاقه پیگیری می کنند.از سویی با وجود این که همه ی امکانات سایت در اختیار خودشان بوده است ،همواره از انتشار آثار خود و برادرشان در سایت پرهیز کرده و حتی با این که می دانم سه گانی های موزون و سپید تازه و شیرینی دارند از ارائه ی آنها به حقیر برای گذاشتن و معرفی در اینجا امتناع فرمودند و معتقدندکه این محمل باید برای معرفی دوستان دیگر باشد. اما من با اجازه ی آقای ابراهیمی شما را به مهمانی چند کار ایشان(که از قبل داشته ام )، دعوت می کنم واین را بهانه ای قرار می دهم تا به عنوان یکی از اعضای کوچک حلقه ی سه گانی و دوستداران بی شمار ادبیات فارسی ،از زحمت های بی دریغشان در سایت شعرانه صمیمانه تشکر نمایم. و اعتقاد دارم که قدردانی های هرچند مختصر ما ،از بانیان و متولیان امور فرهنگی انهم کسانی که بی حاشیه و بدون چشمداشت فقط و فقط به ادبیات و فرهنگ این سرزمین می اندیشند کوچکترین دلگرمی و تشویق است . ضمنا با نهایت تواضع و صمیمیت از دوستان عزیز سه گانی و استاد فولادی نازنین ، که در این مدت مرا و سایت شعرانه را در بخش سه گانی همراهی کردند ،قدردانی می کنم .امید که با همراهی و همدلی بیشتر، این قافله ی نو آیین ، به سر منزل های بزرگ شعر و شعور و مهربانی برسد: 1)...................... حسود می شوم به خودم که همه ی منی! 2)...................... 3)........................... مادرم کتک میخورد زمین پدرم را بلعید 4)............................ باید کودتا کنم چشمهای تو انقلاب می کنند! 5)............. شورش * الهام از کار عمران صلاحی لازم به ذکر است که این شاعر عزیز،چند تجربه ی خوب هم در سه گانی موزون دارند ونیز کارهای بسیار زیبای دیگری در قالبهای سپپد،رباعی و دوبیتی،ترانه و کلاسیک که در مجال و موضوع این پست نمی گنجد. برای آقای ابراهیمی بزرگوار آرزو ی سلامتی و توفیق روزافزون داریم . سلام دوستان خوبم! هشتم دی ماه تولد بانوی پرفروغ شعر ایران "فروغ فرخ زاد" است. ضمن گرامی داشت این تولد حادثه ساز در ادبیات معاصر،چند سه گانی تکراری به یاد ایشان بخوانید: 1)......................... اگر تمام ِشهر ، در هوایِ دانه زيست ؛ تو دل به آسمان ، ببند و بيكرانه باش " پرنده مر دني ست " !! 2) ............................ در گريز ، از غم وتشويش و پريشاني و درد مثل ِ يك مرد كه از حادثه بر مي گردد " زندگي ،شايد طفلي ست كه از مدرسه بر مي گردد" ! 3) ............................. لحظه هايم همه تكرار ِ پريشاني دل ِ من ، بعد ِ تو همسايه ي ِ تاريكي ست " همه ي هستي من آيه ي تاريكي ست" ! سلامممم . یلداتون سبز سبز دوستان خوبم! سه گانی : با آذر ˏ مهر ˏ تو ،درختان ،همه سبزند از پنجر ه ی ˏ سرد ˏ زمستان زده، پاییز! زیبای ˏ غم انگیز !! ................................................. رباعی : پاییز شکوه ˏ بیکرانی دارد غم های نجیب مهربانی دارد در خش خش ˏ زردها و نارنجی هاش دل های ˏ شکسته ی جوانی دارد!! دوستان خوبم سلام. بعضی از دوستان سه گانی به دلایل متعدد و مخصوصا مشغله های کاری کمتر با دنیای مجازی در ارتباطند و آثارشان در این فضا،کمتر مجال انتشار داشته است . تعدادی دیگر هم با وجود فعالیت فراوان در دنیای مجازی و سرودن سه گانی های خیلی خوب،چون نمی دانند بعضی کارهاشان سه گانی است آثارشان در این جمع منتشر نمی شود و ما دورادور آنها را تحت عنوان شعرهای کوتاه سپید یا نیمایی می خوانیم . تصمیم دارم بنابه درخواست عزیزان و علاقه ی خودم به حوزه ی "سه گانی" در ادامه ی معرفی دوستان به این یاران عزیز دوراز دسترس هم بپردازم و هراز گاهی از این گروه فردی یا افرادی را معرفی نمایم. در همین راستا این بار دوتن از دوستان خوب سه گانی را بهتر می شناسیم -خانم فهیمه قربانی لیسانس مدیریت دولتی و اهل شهر اراک. عضوانجمن ققنوس. به گفته ی خودشان دوسال است "سپید" کار می کنند و تازگی ها متوجه شدند بعضی از این کارها در حوزه ی سه گانی سپید می گنجد.ضمن آرزوی سلامتی و توفیق برای ایشان چندکارشان را می خوانیم: ۱) بیچاره دریا ۲) کاش دلت خیلی برای من تنگ شود ۳) درون قلبت خانه داشتم ۵) پرم از گامهایی که بیهوده برمی دارم
۷) دریا آنقَدَر به ساحل رسید ۱۲) ما وارثان خلف آدم و حوٌاییم ۱۳) چند روزی ست که هوا روشن نمی شود ۱۴) با مرگ قراری گذاشتم،نیامد ۱۵) قلبم در آغوشت جا ماند ۱۶) بگو حافظ ******************************************************* -خانم معصومه سادات میرجعفری متولد18/5/63 دانشجوی ارشد زبان وادبیات فارسی- دانشگاه کاشان ضمن آرزوی سلامتی و توفیق برای ایشان چند سه گانی موزونشان را می خوانیم: ۱) یک لحظه نه ، همیشه درون دل منی ایمان و دین ودل از کف بداده ام مُهری برای باطلی هر سه می زنی ۲) روی زمین سجاده دارد وقت اذان با بال هایش بر آسمان سر می گذارد ۳) تو مثل نوری مثل خورشید من یک حبابم روی دریا بر من بتاب امروز و فردا ۴) در خواب دیدم من تمام شوکتت را آن روز را که غرق نوری تو ساده و شادی ، سراپا عشق و شوری ۵) "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" و قلب کوچکم با شدت سرما هماهنگ است و حالا این دل من قالی هفتاد رنگ است ۶) جاده تنها شده است نه مسافر نه چراغ کوه پیدا شده است ۷) ابرها آغوش گرم کوه را با تمام حسّشان بوییده اند کوه غرق نور را بوسیده اند ۸) ستاره ناگهان در زد ومهتاب آمد و خورشید پر زد ۹) جسمی که کوه بود محبوب روح شد او با شکوه شد ۱۰) ابر هم گریان تر از قلب تو بود در فراق کوه چشمش می سرود تو ندیدی عشق را، قلبت بسوخت ۱۱) ناودان نایی نداشت بس که باران خورده بود اشک او قندیل سرماخورده بود -باید این نکته را هم بگویم که در انتخاب این سه گانی ها هیچ نقشی نداشته ام. خود دوستان همین هارا برای من فرستاده اند و من بدون هیچ نظر و دخل و تصرفی آنها را در اینجا منتشر کردم. از این دو دوست نازنین بسیار بسیارممنونم. - وبلاگ دوست خوب وهمکلاسی فاضل ما در دوره ی ارشد ، "آقای حسن طالبی" با مطالب ارزنده ای در نقد و نظر و متون گزیده ی ادبی ،محل خوبی برای خواندن و اندیشیدن و تامل است. این بار هم نوشته ای در باب سه گانی گذاشته اند که ضمن تشکر فراوان از محبت و لطفشان شما را به خواندن آن دعوت می کنم در اینجا سلام دوستان خوبم. چندروز سفربودم،اگر سر نزدم مرا ببخشید. چندی پیش در پست تاریخ ( ۳۱/۰۵/۱۳۹۰ ) همین خانه با استاد نازنین و خوبم آقای دکتربهادر باقری همراه شدیم و چند سه گانی زیبا و کار کوتاه قشنگ ازایشان خواندیم. امروز باردیگر به مهمانی واژه های ناب این استاد مهربان می نشینیم و چند سه گانی تازه می خوانیم. - دوستان برای آشنایی با سوابق علمی و پژوهشی استاد باقری به اینجا مراجعه نمایند. -دکتر باقری عزیز هم اینک برای آموزش زبان و ادبیات فارسی به دانشجویان دانشگاه کلمبیا در این کشور و در شهر بوگوتا به سر می برند ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت برای ایشان و خانواده ی محترمشان ازاین که با نهایت صمیمیت،سه گانی های خوبشان را در اختیاربنده نهادند بی اندازه ممنونم. -علاقه مندان می توانند آثار بیشتر ایشان را در فیس بوک هم ببینند. -از دکتر فولادی نازنین هم ممنونم که چینش این کارهارا به عهده گرفتند. 1) ............... سنگ قبر خویشتن شد با خطوطی ساده، حسرت بار تکدرختی از شعور زندگی سرشار سال ها خواب تبر را دیده بود انگار. 2)............. روزهای زندگی، اما چه آسان رفت مثل آبِ خوردن اما خوردن زرافه از ژرفای چاه نفت! بی تو، تنها نه زمین آسمان چرکین است زندگی، نفرین است. 4)............. وصف من زان دو چشمِ واویلا: شب شعر بهشت و؛ مهمان هاش سعدی و حافظند و مولانا! 5)................ در بین شاهکارهای جهان، بی شک تنها رمان چشم هایش هر شب، هزار و یک بار، خواندنی است! 6)............. فرق چندانی ندارد، بی تو یا با تو گر حقیقی یا که رؤیایی است زندگی صد سال تنهایی است 7)............... ساعت شومِ زائران غریب سایۀ عشقِ سال های وبا... زندگی! تو چه کرده ای با ما؟ (سه گانی 6 و 7 درحال وهوای "مارکز" و آثار ایشان سروده شده است) سهگانی های سپید: هنوز نه به دار است، نه به بار، اما خیال این شکوفه ی نوباوه، چیدنی است! 2)........... تمام کتاب فروشی های میدان انقلاب بوتیک شده بودند و آب هم از آب تکان نخورده بود! 3)........... من که عمری است تمام علامت های تعجبم به نقطه ای ناچیز ختم می شود! 4)......... ... رسیدم ... رفته بودی. گاه، هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است. شعری از "احلام مستغانمی" شاعره الجزایری بخوانید در رودخانه ی برفی با ترجمه ی دوست بسیار خوبم خانم زهرا ابومعاش (باران)عزیز. سلام به دوستان خوبم. 21 آبان ماه ،تولد نیماست. مردی که در کشاکش مبارزه ای سخت و جانفرسا توانست پنجره ا ی جدید در ادبیات ما بگشاید و با روحی استوار و روحیه ای روستایی و بدوی ،بکرترین نگاه ها را عرضه بدارد..... و امروز تمام اتفاقات و جریانات در حوزه ی شعر معاصر مرهون و مدیون این بزرگمرد تاریخ ادب پارسی است.یادش گرامی.... به این بهانه و با تاکیدبراین نکته که شعر نیمایی دراین سالها کمی مهجورمانده است و بعد از بزرگانی چون اخوان و شفیعی و سپس امین پور سراینده ای جدی و ویژه نداشته است سه نیمایی کوتاه باعنوان "مترسک" را درمعرض نقدونظر شما عزیزان می گذارم،به این امید که با راهنمایی های ارزنده و خوبتان همراه من و این شعرهای کوتاه باشید.خود،به خوبی واقفم که سرودن شعر نیمایی با رعایت اصول دقیق و عمیق آن، بسیار سخت و ظریف است. ذکر این نکته نیز ضروری است که قبلا این سه کار ناقابل، توسط دکتر فولادی عزیز، دروبلاگشان (باید سلام کرد به گسترده زیستن) منتشر شده است.: مترسک (1)................. درتمام سال پاسبان یک زمین خشک و خالی بود بینوا هرگز نمی دانست دشمن ˏ این خاک نه گراز و نه کلاغ و نه.... آفت ˏ این خاک خشکسالی بود!!! مترسک (2)................. درتمام روز چشم هایش را نمی بندد پس چرا برشانه هایش آن کلاغ پیر دانه ها را می خورد آن گاه قار و قار و قار می خندد؟!! مترسک (3)................ درتمام سال خنده برلب داشت مثل من هرگز نمی پنداشت خنده های روی لبهایش واقعیت نیست طرح ˏ نقاشی است!!!
...................................................................................................... غزلی از آقای طباطبایی بزرگوار بخوانید در اینجا - یک خواهش: -برای اکثردوستان سه گانی کامنت گذاشته ام که بیوگرافی مختصرخودشان به همراه ده سه گانی برایم بفرستند تا در تالار سه گانی سایت شعرانه درج کنیم. بعضی از دوستان عزیز لطف کرده اند و فرستاده اند،بعضی انتخاب و گزینش را به خودم سپرده اندکه از وبلاگهایشان بردارم و بعضی بنا به مشغله و عدم فرصتشان(حتما) هنوز برایم چیزی نفرستاده اند. قاعدتا باید خود دوستان علاقه مند باشند برای معرفی آثارشان اما من بنارا بر مشغله ی کاری دوستان وعدم دسترسی بعضی به نت می گذارم و از همینجا ضمن تشکر فراوان از دوستانی که تا کنون آثارشان را برایم فرستاده اند به اطلاع دوستان می رسانم که از وبلاگ سه گانی (منتخب آثار دوستان به زحمت دکتر فولادی عزیز) و نیز وبلاگهای خود دوستان ،سه گانی هارا برخواهم داشت و به ترتیب در سایت شعرانه(به نام خودشان) منتشر خواهیم کرد. چنانچه عزیزی می خواهد سه گانی تازه ارائه دهد یا مطلب خاصی درمورد خود و آثارش بگوید حتما آن را برایم ایمیل بفرماید یادربخش نظرات همین وبلاگ به صورت خصوصی درج نماید. باسپاس فراوان سلام دوستان نازنینم! نمی دانم اولین بار از طریق آقای فرشید ابراهیمی شاعر عزیز و مدیرمسوول محترم سایت "شعرانه " بود یا از طریق آقای محمدمصدق شاعر خوب و خونگرم بوشهری که نام تارا حیدری را شنیدم و بعدها شعرهای کوتاه زیبایش را از طریق پیامک دیدم و خواندم. سپس برای شماره ای از سایت بود که چند شعر کوتاه از من خواستند و به این ترتیب به طور رسمی با هم دوست شدیم مخصوصا که هر دو در سایت با هم همکار بودیم و این برای من توفیق بزرگی بود و هست. در نشست اعضای انجمن دوستداران حافظ کشور که شهریور ماه ، در شیراز برگزار شد، تارا را با دوستان دیگر بوشهری دیدم و لحظات بسیار خوبی را با شعر و شعورشان گذراندم. در آن سفر بحث شعر کوتاه و مخصوصا سه گانی پیش آمد و ایشان ضمن استقبال خوبی که از این قالب داشتند نمونه هایی از کارهایشان را که قبلا سروده بودند، بی آن که بدانند سه گانی سپید است، در اختیارم گذاشتند و تعدادی سه گانی موزون را نیز به عنوان اولین تجربه هایشان برایم فرستادند. برایم جای بسیار خوشحالی دارد که از تارا که شاعر بسیار خوبی است "سه گانی " می خوانم و این برای خود ایشان هم قطعا تجربه ی شیرین جذابی است. تارا حیدری متولد 02/11/1363 شهر "کاکی" شهرستان دشتی (استان بوشهر) است که از سال 1376 سرودن شعر را آغاز و قالبهای غزل، دوبیتی و رباعی را به زیبایی تجربه کرده است ولی میان اینها قالب سپید و مخصوصا سپید کوتاه را از سال 1385 به طور جدی پیگیری می کند . تارا لیسانس مهندسی شیمی (صنایع گاز) و کارشناس سلامت و ایمنی محیط زیست سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس است. ایشان همچنین مدیریت تالار طرح وترانک و هایکوی سایت شعرانه را به عهده دارند(دوستان عزیزی که در این قالبها کار می کنند می توانند آثارشان را برای ثبت در سایت ،در اختیار ایشان قرار دهند). ضمن آرزوی سلامتی و توفیق برای این دوست نازنین جنوبی ، اولین تجربه های سه گانی موزون و نیز چند سه گانی سپید ایشان را با خوانش و نقد و همراهی دوستانه ،جشن می گیریم. 1)............... معتادم وقتی ندارمت "دوست داشتن" را درد می کشم! 2)................ واژه هایم بی تو گل های آفتابگردانند در روزهای ابری 3).................. کجاست پرچم صلح که هرچه "سفید" را کفن می بینم؟! 4)................... دردستان من همه ی میوه ها سیب اند همه ی سیب ها سرخ! 5).............. سرد بود آدمک هم نشین آفتاب شد آب شد! 6).................. "مرگ" روی پله ها نشسته است بغض زندگی مثل پله ها شکسته است! 7)................. "مرگ" با نیاز چشم باز می کند "زندگی" ناز می کند! 8).................... تا که شاپرک شود توی پیله،سیب خورد کرم هم ، فریب خورد! (لازم به ذکر است که این سه گانی ها را از طریق پیامک دریافت کرده ام، اگر جایی در تایپ کلمات یا تقطیع سطرها اشکالی دیده می شود مرا ببخشید و انشالله خانم حیدری موارد احتمالی را یاد اوری خواهند کرد) سلام بر دوستان نازنینم. فصل زیبای پاییز برهمگی مبارک و خانه ی دلهایتان به نور مهر، روشن و آفتابی. یک رباعی تقدیم به رسول مهربانی ،در این روزهای نامهربان: گل،از نفس تو بوی سرمد دارد باران، با تو روح مجرد دارد آن قدر بزرگی که زمین هرشب و روز می چرخد و ذکر "یا محمد" دارد!
..................................................................................................................
پی نوشتها: -عصرسه شنبه 21 شهریوربه همت حوزه ی هنری تهران ،مراسم سوگواره ای برای شاعر فقید وجوان ،مرحوم مهدی پرویز عزیز برگزار شد. ضمن تشکر از همه ی برگزار کنندگان این مراسم ،یاد این شاعر خوب و پدر بزرگوارشان استاد فرهاد پرویزرا گرامی می داریم. مجموعه ای از اشعار مهدی پرویز تحت عنوان "شوق گریز" توسط انتشارات فصل پنجم و به همت دوستان خوبمان چاپ و منتشر شده است اما در این مجموعه از انجایی که خود شاعر حضور نداشته تا بتواند شعرهایش را جدا نماید تعدادی از اشعار دوستان مهدی هم ،اشتباهی، گنجانده شده است. ازجمله یکی از غزلهای آشنای نگارنده، با مطلع : ماه هم باشی شب نامرد می بلعد تورا......... این سیاهی بی برو برگرد می بلعد تو را در صفحه ی 18 این کتاب آورده شده است .امیداست در چاپ های بعدی این مشکلات رفع گردد. -اول مهر، سالروز تولد استاد آواز ایران محمدرضا شجریان است. این روز را خدمت استاد عزیز وهمه ی دوستداران موسیقی اصیل ایرانی تبریک می گویم. -سایت خوب شعرانه هرماه با تعدای از سه گانی های دوستان در تالار سه گانی مزین است.ابتدا از همه ی سه گانی پردازان عزیز دعوت می کنم که آثار و بیوگرافی و عکسشان را جهت درج در این سایت در اختیار بنده بگذارند و نیزتقاضا دارم با بازدید و خواندن و ارائه ی نظر در باب سه گانی های دوستان باعث رونق این بخش و تشویق همدیگر باشند.لازم به ذکر است نام هر دوست دوبار در سایت ذکر خواهد شد یک بار در بخش معرفی یک بار در بخش نمونه ی سه گانی ها. این ترتیب بدون هیچگونه تقدم و تاخری و فقط براساس ارسال آثار دوستان و توازن کارها خواهد بود.نام دوستان هرماه دروبلاگ تازه های سه گانی و با لطف استاد فولادی عزیز درج خواهد شد. ایمیل من برای ارسال آثار : -دوستانی که تمایل دارند آثار شان را در نشریه ی الکترونیکی فرازمنتشر کنند نیزمی توانند اشعار کلاسیک و نیز نثرهای ادبی شان را به همین ایمیل بفرستند تا در اختیار آن نشریه قرار دهم. -دوست و برادر عزیزم ،شاعر خوب ،آقای سیدمجتباحسینی لطف کرده اند وبدون هیچ گونه چشمداشتی و صرفا بر اساس ذوق و محبتشان ،قالب جدید ی برای وبلاگ بنده طراحی کرده اند(که چند روزی هم اینجا بود)از زحمت و محبت این برادر خوبم بسیار بسیار ممنونم و هنر ارجمندشان را هزاران درود وآفرین می گویم. فرصت برای جبران محبتشان نیست جز همین واژه های ناتوان:سپاس مجتباجان!. این قالب چون با بعضی مرورگرها قابل دیدن کامل نبود فعلا آن را برداشتم تا بعد. - یک غزل عاشقانه ی زیبا بخوانید از برادرم مهدی زمستان دراینجا -دوستان عزیزم، شهرشعر را به روز کرده اند با یک غزل و رباعی از من در اینجا - و یک غزل زیبا بخوانید از محمد زارعی در اعوذبالله من العشق
سلام دوستان عزیزم! یکی از کسانی که در شعر وامدار آموزه ها و درسهای اخلاقی و ادبی اش هستم ، استاد سیدعلی صالحی است. ضمن ادای احترام به همه ی اساتید و معلمانم، شعرواره ای نه چندان زیبا را تقدیم استاد صالحی نازنین می کنم و با مهربانی حضورونظر شما عزیزان، این بداهه ی ناقابل را چندین بار دیگربه مرور می نشینم: **************** در نوبرانه ی عصر توت و چای "وهمنوایی دختران خردادماه" آفتابی را یافتم که هزار ،روزِبلند دیگر را زیر پلک داشت مردی با بلندِ موهای ِ مهتابی و از جنس باران های موسمی که تهران را چمدان چمدان دویده بود تا در هیئت شاعری نجیب جنوبِ بی سرنوشت را جابجا کند. آهای ! بی قراری ِ روزهای بعد از این با پنج شنبه ها بگو "سیدعلی صالحی ، نام مستعار" تمام روزهای نیامده است پای هیچ کس دیگر را وسط نکش! ......................................................................................................................... پی نوشت: دو جمله ی داخل گیومه از خود استاد صالحی است. پنج شنبه ها یکی از روزهایی است که در محضرشان می آموزم. از دوستان خوبم دعوت می کنم لذت خواندن شماره ی شهریور ماه سایت خوب شعرانه را با خواندن آثار دوستان خوبمان دربخش سه گانی (دکتر بهادرباقری،آقای بابک حسین زاده، خانم انسیه رجب زاده و خانم مژده ژیان ) و آثار دوستان خوب دیگرمان در بخش سپید (استاد اسدالله عباسیان،خانم زهرا حیدری و آقای بهروز رحیمی) مضاعف نمایند. ....................................................................................................................... این دو بداهه را هم در همنوایی با مردم نجیب و دوست داشتنی آذربایجان عزیزبخوانید: 1).......... من گرفتار جنگ زرگری ام آن طرف تر نشسته سایه ی مرگ بر سر دوستان ِ آذری ام! 2)......... دلم داغه، دلم اتشفشانه دوتا چشمام پر از ابره خزانه وقلبم بعد این کابوس بی رحم پر از مردادِ آذربایجانه! ........................................................................................... و ابراز همدردی: باخبرشدم دوست خوبمان ، شاعر عزیز،خانم زهراحیدری مادر عزیزشان را از دست داده اند، با نهایت اندوه از طرف خودم و دوستان سه گانی، ضمن عرض تسلیت وهمدری خدمت ایشان برایشان از درگاه خداوندمهربان آرزوی صبر و بردباری دارم. سلام دوستان خوبم. با دو كاركوتاه و چند نکته در خدمت شما هستم: 1)................. تو تنهايي ات را شعر مي كني او دود ديگري سكوت. من رو بر مي گردانم و با گوشه ي روسري چشم هايم را پاك مي كنم! 2)............ پشت اين ستاره هاي بي حدود هيچ ،غير اين نبود: زندگي ، شبي سياه با چراغ هاي ِ بي نهايت است! ................................................................................................................. -بعضی از دوستان مسائل و سوالاتی را در قالب نظر خصوصی آن هم بدون آدرس و مشخصات عنوان کرده اند و تاکید هم داشته اند که هم نظرشان درج شود هم پاسخ من. اما شما بفرمایید چگونه؟ به اطلاع عزیزان می رسانم هیچ گونه سوال و ابهامی که با نظرخصوصی و بدون مشخصات باشد پاسخ داده نخواهد شد. ضمنا این خانه عرصه ی تبادل فرهنگ و شعر و اطلاعات ادبی است خواهش می کنم از هرگونه بی حرمتی در مورد صاحب و دوستان این خانه پرهیز شود. -دوست خوبمان آقای رضا محبی راد را با سه گانی های سپید خوبشان همراه باشید در -دوست خوبمان آقای سیدمجتباحسینی را با ترانه ی خوبشان همراه باشید در اینجا - ازتمامی دوستان خوب دورود برای برگزاری نشست پنجم بی اندازه سپاسگزاریم. -از سایت ادبی شعرانه در اینجا و نشریه ی الکترونیکی فراز در اینجا دیدن بفرمایید و کارهای خوب دوستانمان را بخوانید. با تشکر فراوان از دوستان عزیز و شاعران ارجمند: آقای غلامرضا ابراهیمی، آقای فرشید ابراهیمی و خانم سمیه رضایی اصل و همکاران خوب ایشان برای ساماندهی و انجام کارهای مربوط به این سایت و نشریه. -وبلاگ شهر شعر را ببینید در اینجا -به اطلاع می رساند جلسه ی خانگی انجمن،سه شنبه های اول هرماه در منزل برادرم مهدی رحیمی(م.زمستان) تشکیل می شود. ورود برای تمامی علاقه مندان به شعر و ادبیات آزاد است. زمان هرجلسه: ساعت ۶ تا ۸ عصر آدرس: شهرک امام رضا(ع). کوچه ی بعد از گلستان ۹ . مجتمع هنرمندان (سپیدار). واحد ۵
دوستان نازنينم سلام! -يك خبر خيلي خوب: اولين رمان دوست عزيزم خانم مرضيه ابراهيمي با عنوان " سگ ها در تاريكي سايه هايشان را گم مي كنند" توسط نشر كوله پشتي منتشر شد. ضمن تبريك صميمانه خدمت ايشان و جامعه ي فرهنگي شهر دليجان به ويژه بانوان عزيز، دوستان علاقه مند را به خواندن اين رمان جذاب كه روايتي دقيق و ظريف از روان دردمند و آشفته ي يك زن است دعوت مي كنم. در اين فرصت، سه گاني هاي تعدادي از دوستان بسيار خوبم در انجمن ادبي دليجان را براي معرفي و نقدونظر پيش روي شما مي گذارم. بايد بگويم عزيزانم در اين انجمن غالبا ، قالب هاي ديگر را با مهارت تمام كار مي كنند و اين ها نخستين تجربه هايشان در قالب سه گاني است .ضمن تشكرفراوان و صميمي از ايشان، لذت خواندن وتامل در اين سه گاني ها را باشما خوبان تقسيم مي كنم: محمد زارعي: 1)............... خوب روي خودم دقيق شدم دشمنانم يكي اضافه شدند هرزمان باكسي رفيق شدم! 2)............. زندگي و مرگ را جدانكن مرگ چون ز ياد مي رود زندگي به باد مي رود! 3).............. ماهي بگير از آب گل آلود و حال كن در رود زندگي خرچنگ باش و آب خودت را زلال كن علي مهديزاده: كاش از نگاه كودكانه اي نصيب داشتم من درختِ سروِ خانه ام كاشكي به شاخه سيب داشتم! سمانه ميرزائيان: بركه از گرگ و ميش بيزار است بي خبراز سپيده مي پرسد: ماه خوابيده يا كه بيدار است؟ اميرتفقدي: 1)............ امشب براي انگـلي تابوت مي سازم اين آخرين تابوت با چوب هاي جنگلي تابوت مي سازم 2)............. ديوانه اي كه بي خبـر از اين قفس پريد با چشمهاي بسته اش از بام زندگي در يك نفس پريد! مريم رمضاني پور: 1)........... دخترک در وسط مزرعه ای به گناهش پی برد او بدون هوسی گندم خورد 2)............ اول راهو جدايي آخر راهو رسيدن طرحي از زندگي من! مريم اصلاني:
ادریس بیا برای من جامه بدوز حسين حافظي: استقبالي از يكي از پست هاي سه گاني در وبلاگ خانم رحيمي تحت عنوان روزهاي هفته: "چشممان در چشم هم افتاد" درهواي برفي بهمن زندگي شايد تو شايد من! با سلام خدمت دوستان نازنینم . ۱- وبلاگ دوست خوبمان آقای ناصر ولی محمدی (شعرهای بی لبخند) با غزلی برای مادر به روز شده است . این غزل زیبا را بخوانید در اینجا ۲ - شعر دوستان شاعر خوبمان را در انجمن مجازی شاعران ایران دراینجاواینجا بخوانید . از زحمات دوستان نازنین خانم سمیه رضایی اصل،خانم فاطمه حسینی ،خانم زینب برزگر ماهر و نیز آقای غلامرضا رضایی اصل و دکتر علیرضا فولادی در این انجمن ها سپاسگزارم. ۳- و یک خبر جالب : قراره برادرم مهدی رحیمی (م. زمستان) یک کنگره ی خانگی تو منزلش برگزار کنه. دوستان علاقمند به شعر آیینی و شرکت در این جلسه به اینجا مراجعه فرمایند و اعلام آمادگی کنند. این خبر در یکی از کامنت های همین پست هم آمده است. ۲- یک شعر ازمن (برای مادر) بخوانید.منتظر نظرات ارزشمندتان هستم: ................. موهایت را به تمامی زبانهای زنده ی دنیا ترجمه کردم: سپید. وپیشانی ات.... آنک که سنگ ها خواب این جزیره را آشفتند من غرورکودکانه ام را نه.... اینک جزیره طوفانی است وزبان دنیا سیاه.
سلام دوستان خوبم. این بار هم مهمان غزلی از بهروز (برادرم) باشید: به انتهای فصل داستان من خوش آمدی به لحظه های زخمی خزان من خوش آمدی شبیه یک درخت پیر،درخودم نشسته ام به باغ خشک و تشنه،باغبان من ! خوش آمدی تو آمدی دهان من صدا صدا پرنده شد به این صدای بی پرنده، جان من ! خوش آمدی شبیه خنجری و من به قلب خود،نشاندمت به رگ،به خون، به مغز استخوان من خوش آمدی هوای پاکی و تو را نفس کشیده هر رگم به رودهای قرمز جهان من خوش آمدی تورا نسیم هدیه داده همچو قاصدک به من به دست های خسته، مهربان من! خوش آمدی اگرچه دیر آمدی،اگرچه یخ زده لبم و و ولی ب ب به جسم نیمه جان من خوش آمدی! سلام دوستان خوبم! حالم اصلا خوب نبود ، عزاداري هاي مستمرو طولاني اين روزها، اخبار پريشان بازار سكه و دلار ونگراني و تشويش مردم ،چنان بهمم ريخته بود كه داشتم ديوونه مي شدم .نمي دونم چرا به ديوان حافظ پناه بردم براي لحظه اي آرامش . اين مطلب حاصل آن دقايق تامل واميد است. بخوانيد و بانظراتتان همراهم باشيد: شب ، روي تما م ثانيه هايم راه مي رود.تاريكي به سقف صدايم چسبيده است،گو اين كه هيچ روزني براي فرياد و هيچ دريچه اي رو به روشني نيست.پاييز در تمام گلدانهاي خانه ريشه كرده و سرما در هفت توهاي انديشه و روانم مي پيچد. خسته از تمامي بودن ها و نبودن ها ،جان پناهي مي جويم تا لحظه اي ،فقط لحظه ای ،از دنياي آشوب و رنگ بگريزم و در دامان اميد و آرامش آويزم، ديوان خواجه ي بزرگ عالم معني ،حافظ ، را مي گشايم: دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت دائما يكسان نباشد حال دوران غم مخور سري تكان مي دهم . گرماي اميد و نويدي كه از كلام قدسي حافظ و جادوي شعر او مي آيد چنان آرام و نرم در زير پوستم مي نشيند كه دقايقي چند فراموش مي كنم چه بوده ام و چه شده است؟ نگاهم برنوشته هاي كتاب محو مي شود و در تاريك روشن كلمات اين انديشه در ذهنم مي چرخد كه "چراحافظ" چگونه است كه ما ،در طول سالها و قرن ها از دهان او فرياد زده ايم ،با لبان او خنديده ايم ،با زنوان او لرزيده ايم، با دست هاي او دعا كرده ايم و همچنان به او دل بسته ايم؟ در پنهان ذهن و زبان حافظ چيست كه در دنياي متمدن و شلوغ و پيچيده ي امروز هم كه خواندن شعر و انديشيدن بدان، چندان ،ضروري نمي نمايد، دست از دامان او نمي گسليم و همچنان چشم به دهان و زبانش مي دوزيم تا هربار از كلاه شعبده ي خويش،چيزي تازه در اورد و با هر اعجابي كه در ما مي انگيزد،روحمان را نيز از آسمان و پرنده لبريز كند؟ جايي خوانده ام كه : "حافظ سمبل نجابت ايراني و معماي فرهنگ ماست" . به راستي كه چنين است. اوست كه در شعرش رنج ها و شادي ها،بيم ها و اميدهاي انسان عاشق و انسان اجتماعي را در كنار هم آورده است. اوست كه گرچه خود رازي سر به مهر است ،پرده از راز دنياي درون و بيرون ما برمي دارد و راه صحيح زيستن را در لطيف ترين كلام به ما مي آموزد. ديوان خواجه را مي بندم و يكبار ديگر مي گشايم تا از خود او بپرسم : "چرا حافظ"؟ شما هم حتما مثل من بهت زده خواهيد شد اگر غزل را تا انتها ببينيد و بخوانيد: گفت: حافظ! من و تو محرم اين راز نه ايم از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان ! سلام به دوستان گلم. عزيزاني كه خانواده ي مرا مي شناسند ،مي دانند بهروز(برادرم) در حوزه ي نويسندگي و كارگرداني تئاتر كارمي كند اما از آنجايي كه به ادبيات علاقه ي فراوان دارد گاهي در حوزه ي شعر هم طبع آزمايي هايي كرده كه خالي از لطف و ذوق نيست. دريكي از پست هاي سال پيش غزلي از او در همين خانه خوانديم و اينك ميهمان يك كاركوتاه و يك سه گاني از ايشان باشيد. با آرزوي سلامتي و توفيق براي همه ي دوستان و بهروز عزيزم. 1)....................... بي فايده است دست و پازدن ، بي فايده است هرصبح پروانه اي كوچك پيله اش را مي شكافد وآن سوتر در تارهاي عنكبوتي آرام مي ميرد ! 2)...................... ظهر بود وخواب من در سايه ي يك دشت با نسيمي ، از كنارم، بي خبر مي رفت "كودكي" ، چون بادبادكهاي بي برگشت !
سلام دوستان خوبم تاخیر این روزهای مرا به خاطر مواجهه با چندین گرفتاری ببخشید. ارادت همچنان باقیست. " پيروزي تو ميوه ي حقيقت توست " من، " سه گاني " را بادكتر فولادي شناختم. پاييز89 بود كه تصميم گرفتم در اين قالب زيباي كوچك ،طبع آزمايي كنم و انصافا دلگرمي ها و شاگردپروري هاي استاد،بهترين مشوق من بود براي جرات و جسارت سرودن سه گاني. پيش از آن هم ، اگر نامي از سه گاني شنيده ام از طريق وبلاگ خود استاد بوده است. در طي يك سال و اندي كه از آشنايي من با اين قالب زيبا مي گذرد ،هربار كه سمت سرودن سه گاني رفته ام هم با سختي و هم شيريني سرودن آن مواجه شده ام. دوستان عزيزي هم كه بعد از من و با معرفي من به سمت اين قالب آمده اند، بدون استثنا به ظرفيت بي اندازه و زيبايي سحر انگيز آن و نيز سختي و شيريني آن اذعان داشته و دارند. اين روزها كه در گوشه و كنار مجامع حقيقي و مجازي ،بحث و نقد ونظرهايي(گاه غير منصفانه) در مورد سه گاني مي خوانم و مي شنوم، هم دلم مي گيرد از پاره اي اظهار نظرها و هم خوشحال مي شوم كه اين قالب ،توانسته است در اين مدت كوتاه ،نگاه خيلي ها را به خود معطوف سازد. در واقع خود ِ اين بحث ها تاييدي است بر اين كه سه گاني ،راه خود را درميان شاعران و علاقه مندان به شعر فارسي باز كرده است و به عنوان يك قالب ريشه دار ِ پر ظرفيت ،شناخته شده است.استقبال روز به روز شاعران از اين قالب ،نشان گسترش و پويايي ِ اين كوچك ِ بزرگ است. مطمئنم كه دوستان عزيزم با تلاش هرچه بيشتر براي شناخت وجوه مختلف سه گاني و كشف زواياي پنهان آن، با سرودن هاي هرچه بيشتر و قويتردر تثبيت آن گام برخواهند داشت و من و ما همه جا و هميشه قدر دان زحمات بي دريغ و خالصانه ي استاد فولادي عزيز هستيم كه در راه معرفي و گسترش قالب سه گاني زحمت فراوان كشيدند. (قدر استاد نكو دانستن/ حيف،استاد به من ياد نداد) بعد از اين،زمان داور خوبي خواهد بود براي شناسايي و غربال آثار خوب و بد و نيز صاحبان آثار خوب و بد. سلام بر دوستان نازنینم. با یک نیمایی تکراری (به درخواست یکی از اساتیدم) همراه من باشید: من كنار ميله ها نشسته ام: ميله هاي آهني وسيم خار دار. مرد اين طرف غرق روزهاي بي ترانه ودوندگي. لحظه هاي خسته روزهاي تار: كا ر كار كار كار. مردآن طرف غرق روزهاي بي پرندگي . لحظه هاي مرده، رنج ، انتظار. پس كجاست آن هجاي سخت؟ آفتاب آشتي درخت. پس كجاست : زندگي ؟؟!! با سلام به دوستان گلم..... (غزلی از "طوفان بی ملاحظه" تقدیم شما) : به ذهن ِ جاده می ریزم ، خیال ردﱢ پایم را طنین ِ شیهه ی ِ رم کرده ی اسب صدایم را شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی و من می آورم تا زیر پایت ، چشم هایم را شبیه گِرد بادی در غرور خویش می پیچم به دستت می سپارم ، بغضِ درآتش، رهایم را میان این همه فرعون های ِ خسته از طغیان به موسای ِ نگاهت می دهم دست عصایم را جنون ِ آتش شعری مرا درخود نمی سوزد به دست ِ باد خواهم داد ،زلف نعره هایم را مرا از وحشت ِ چشمان ِ تاتاری نترسانید که من بر دسته ی شمشیر پیچیدم دعایم را غرور باغتان در شعله های سرخ خواهد سوخت همین امشب اگر فریاد بردارم خدایم را !! در ادامه : بدون تردید هدف همه ی دوستان خوب ما برای تاسیس خانه ای مجازی ،اینسان که هست، بحث و تبادل نظر در مورد آثار قلمی و فکری یکدیگر است و تعامل و تعاطی اندیشه. برای خودمن باعث مسرت فراوان است که دوستان گرانقدرم با دقت و رقت فراوان وجیزه هایم را بخوانند و با نظرات سازنده و مفیدشان مرا مورد تفقد قرار دهندو همیشه منت پذیر محبت ها و نقطه نظرات عزیزانم هستم و از همینجا همه ی شما بزرگواران را سلام و سپاس فراوان می گویم. و از آن جایی که اکثر آثارمن، بدون پردازش و با روایت اولیه اینجا مطرح می شوند ،مطمئن باشید نظرات شما هم بسیار محترم است و هم حتما گره گشا. اینها را گفتم تا از دوست خوب و شاعردقیق ،آقای ناصر ولی محمدی خیلی تشکر کنم که به این غزل بنده توجه خاص داشتند و با خواندن دقیق و نکته سنجشان مرا مورد لطف قرار دادند . برای این که دوستان هم در بحث مربوط به این غزل مشارکت داشته باشند سوالات ایشان را مطرح می کنم و از شما می خواهم در بخش نظرات پاسخ خای خودر ا مرقوم بفرمایید و البته سوالات و پیشنهادات خودتان را هم مطرح کنیدد تا در پایان به یک جمع بندی منظم و مشخص تری در مورد این شعر برسم. ایشان فرموده اند که : 1- مخاطب این غزل تا دوسطر مانده به آخر "مفرد "است و ناگهان در پایان شعر ، "جمع" می شود و این تغییر ،به ارتباط عمودی غزل ضربه می زند و آن را ضعیف می کند. 2- در مصراع پایانی غزل ، مصدر " فریاد برداشتن" به نظرمی رسد،غلط باشد چون ما در زبان فارسی " فریاد زدن " و " فریادبرآوردن" داریم نه "فریاد برداشتن". 3- در بیت " میان این همه فرعونهای خسته از طغیان/ به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را" صفت "خسته" برای فرعون، مناسب نیست ، چه اگر فرعون ،خسته شده از طغیان است که دیگر نیازی به "موسا" و عصای او نیست. ...................................................................................................................... در پاسخ به سوالاتی که مطرح شد و اتفاق بسیار خجسته ای است برای ایجاد بحث و تبادل نظر در این خانه،تعدادی از دوستان بسیار عزیز مطالبی را در بخش نظرات نوشته بودند که ،ضمن تشکر فراوان از ایشان بابت حوصله و وقتی که گذاشتند،آن را در اینجا می گذارم و منتظر نظرات سازنده ی سایر دوستان عزیز می مانم. نظر دوست نکته بین و شاعر خوب آقای محسن احمدوندی: در پاسخ به سوالات آقای ولی محمدی و بحثی که پیش آمده ،مطالب زیر به نظرم می رسد که عنوان می کنم: اما صفت خسته برای فرعون: اما شکستن روایت: .................................................................................................. نظر دوست عزیز آقای بحرینی فرد: درود بر پاييز هميشه بهار .............................................................................................. نظر دوست گرامی و شاعر دقیق آقای حمیدرضا حامدی: با سلام و تشکر بابت این دعوت .......................................................................................................... نظری دیگر از آقای محسن احمدوندی عزیز: یک نکته ی دیگه باید بگم که ، "این همه" با اسم های دارای علامت جمع در شاهنامه به طریقی متفاوت به چشم می خورد: ...................................................................................................................... نظر دوست خوب و شاعر عزیز آقای هادی ملکی(ه.م. رها): سلام پاییز ارجمند ومتواضع! .................................................................................................................................. نظر استاد عزیز و ارجمند آقای اسدالله عباسیان: سلام برپاييزعزيزوبااجازه ازمحضردوستان فرهيخته
................................................................................................................... نظر شاعر و دوست بسیار عزیزم خانم مریم صابری: سلام بر پاییز عزیز... با وجود اینکه خود را در مرتبه ای نمی دانم که نظری بر نقد دوستان هنرمندم بدهم خوبی اشاره نمودند /باید توجه داشت که این کار مربوط به دهه ی هفتاد است که البته در آن زمان هم کاری قوی بوده است/ با وجود اینکه وقتی نظر آقای ولی محمدی را خواندم تا حدودی قبولش کردم ،اما با توضیحات مکفی و دقیق تر جناب احمدوندی بزرگوار به طور کامل با نظر ایشان موافق شدم .در هرحال دست همه ی دوستان درد نکند. ........................................................................................................................ نظر شاعر عزیز و دوست خوب آقای محمداکرام بسیم: سلام پائیز عزیز و گرامی! ........................................................................................................................................................ نظر دوست خوب و عزیز، صاحب وبلاگ "خیال آب وگل" : سلام .درپاسخ به دوستی که فرموده بودند : "در بیت " میان این همه فرعونهای خسته از طغیان/ به موسای نگاهت می دهم دست عصایم را" صفت "خسته" برای فرعون، مناسب نیست ، چه اگر فرعون ،خسته شده از طغیان است که دیگر نیازی به "موسا" و عصای او نیست. ........................................................................................................... نظر دوست خوب و شاعر عزیز آقای ناصرولی محمدی: با سلام و عرض ارادت خدمت شاعر گرانقدر و عزیز ،پاییز رحیمی و عزیزان بزرگوار و صاحب نظری که در بحث نقدشعر،قبول زحمت و مشارکت کردند و همچنان با حضورشان همراه ماهستند،لازم دیدم نکاتی را متذکر شوم: 1-ابتدا باید از دوست بزرگوار و مهربان ،پاییز نازنین، تشکر کنم که متواضعانه از پیشنهاد بنده بابت گشودن دریچه ی نقد در وبلاگ خود،جهت یادآوری و بازآموزی بسیاری ازنکات ،تا رسیدن به بحث آسیب شناسی شعر امروز،صمیمانه استقبال نمودندواین کار با هماهنگی قبلی و باشروع از یکی از زیباترین غزل های ایشان صورت گرفت. 2-انتظار بر این بودو هست که با زبان امروز و شعر امروز بحث ها مطرح شود که معتقدم با تمام احترام به آثار نیاکان و قدما که همه میراث دار ومدیون ایشانیم،دیگر بسیاری از واژه ها ،افعال،مصدر ها و حتی صنایع ادبی گذشته ،امروزه منسوخ شده است و کاربردی ندارد. ضمن آن که هرچه از گذشتگان به ما رسیده صحیح و درست نیست و قابل نقدوبرسی هم هست که اگر غیر از این بود هنوز باید شاهد واژه های مثل: همی،مر مرا، اندر،ایدون و.... بودیم و بنده نمی توانم قبول کنم بزرگوارن،در مواجهه با چنین مواردی در آثار هنرجویانشان به سادگی از کنار آن بگذرند. 3-همه می دانیم که تنها یک "فرعون" در مقابل خداوند و حضرت موسی ،دست به طغیان زده است (منظورم جنبه ی تاریخی داستان است نه نمادین آن) و واژه ی "همه" و "ها" برای فرعون ها جز برای پرکردن وزن هیچ توجیهی ندارد. بگذریم از این که با خوانشی دقیق تر می توان به برداشتی کاملا برعکس ِ نظر شاعر هم رسید که گویا از میان "فرعون های خسته" یکی را برگزیده و قصد اعطای عصای موسی را به وی دارد! 4-طبق اطلاعات ما و روایات منقول در ظهور منجی ، ظهور موعود در روز جمعه خواهد بود نه نیمه شب که در این صورت برای تعیین جهت مشرق به قطب نما نیز نیاز خواهیم داشت! 5-یکی از هنرمندی های خداوند متعال در افرینش "زن" اعطای حنجره ی ظریف و صدای لطیف و دل نشین است.حال نعره ی زنانه چگونه می تواند حق مطلب را در مقابل انتظار ما از طنطنه ی واژه ی نعره برآورده کند قضاوتش با شما. در پایان حیف است به این نکته اشاره نکنم که همان گونه که با استفاده از واژه های منسوخ و استناد مداوم به گذشتگان مخالفم ،تندروی و پشت کردن به میراث قدما را تحت هر عنوان که باشد جز بازی های زبانی و آسیب های شعر امروز نمی دانم. انشالله در صورت استقبال عزیزان از این دریچه ی نقدونظر،در نوبت بعدی غزلی از بنده ی حقیر(مربوط به ده ی هفتاد) تحت عنوان " شهر فرنگ" را در وبلاگ خودم یا همینجا(درصورت موافقت پاییز نازنین) مورد بررسی قرار خواهیم داد. ....................................................................................................................
نظری دیگر از آقای هادی ملکی(ه.م.رها) دوست خوب و شاعر عزیز: سلام پاییز بزرگوار! "میان این همه فرعون های مست از طغیان البته من اینطور فکر میکنم. ............................................................................................................. نظر دوست بزرگوار و ارجمند هیوا حسن پور : با عرض سلام واقعیتش دوست ندارم که شاخ برگ بدم به نقدی که گذاشتید ولی بعضی وقتا به قول سعدی: گفتم که به گوشه ای چو سنگی بنشینم و روی دل به دیوار ............................................................................................................................. شاعر ،گاه آتشفشانی است خاموش که سالها در درون خویش شعله ور است ، بی آن که آتش ِ درونش ،آرامش دامنه ای را بیاشوبد . و ناگاه در صبحی یا نیمه شبی نابهنگام ، از خویش سر می رود و فریاد زنان ،پاره های آتشین ِ دلش را به بیرون می اندازد و آن گاه ، فوران زبانه هایش تا فاصله هایی دورتر می سوزد ومی سوزاند و خاکستر می کند. استاد ارجمند و بزرگوار " آقای دکتر بهادر باقری " ، آتشفشانی است که درمدتی کوتاه، از خویش سرریز کرده و گدازه های سرخ اندیشه و عاطفه اش ،جان ما و مشتاقان شعر و شعور را گداخته و جلا داده است. استاد بزرگی که سالها تدریس محققانه و مجدانه اش در دانشگاه و تالیف چندین جلد کتاب ارزشمند خواندنی ،در حوزه ی تحقیق و ترجمه ، او را از زلال ِ عاطفه ی شعر دور نداشته ، دایره ی وسیع تخیل و اندیشه اش ، اشعاری زیبا، لطیف و ماندگار آفریده است. طبع بلند و روحیه ی تواضع و شاگرد پروری ایشان باعث شد تا من به خود اجازه دهم از ایشان بخواهم تعدادی از کارهایشان را جهت معرفی و نقد ونظر خوانندگان ارجمند این خانه ، در اختیار بنده قرار دهند و ایشان با بزرگواری تمام پذیرفتند و تعدادی از اشعار زیبا و ارزشمندشان را برای حقیر فرستادند بنده هم با اجازه ی خودشان و با نهایت شادمانی ، چند کار از ایشان را ( که دو سه گانی هم ضمیمه دارند) در معرض دیدگان شما نازنینان قرار می دهم . شک ندارم که مثل همیشه با حضور مهربانتان رونق بخش این خانه و دلگرمی استاد باقری خواهید بود. برای ایشان و همه ی علاقه مندان و تلاشگران عرصه ی شعر و اندیشه و فرهنگ، آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون دارم. 1) دفتر اول شعر آقای دکتر باقری با نام " شهر بی شهرزاد " زیرچاپ است، این موفقیت را به ایشان تبریک می گوییم. 2) برای خواندن نقد کوتاهی از اشعار ایشان ، به وبلاگ "خطی ز دلتنگی " پست ( حالا که آمدی..../ چهارشنبه 8/تیر /1390) مراجعه فرمایید : اینجا 3) آدرس پست الکترونیک آقای دکتر باقری ،جهت هرگونه نقد ونظر و پیشنهاد و ارتباط با ایشان به شرح زیر است: Bagheri1385@yahoo .com) 4) کتاب های منتشر شده ی استاد باقری عبارتند از : فرهنگ شرح های حافظ نشر امیرکبیر افسانه های اوکراین (تاریخچه ی ادبیات اوکراین) نشر سخنوران یک دریچه آسمان (متن فارسی عمومی) شعر اوکراین (تحقیق و ترجمه) شهر بی شهرزاد ( دفتر شعر زیرچاپ) دو سه گانی و چند شعر کوتاه از آقای دکتر بهادر باقری : (فال قهوه) فال قهوه یک دروغ تلخ بود بیش از این ستاره ی سیاه را مکن رصد هرگز این دو خط به هم نمی رسد. (جنین و موزه) ای جنین که این چنین شناوری ! مست بوی الکل درون شیشه ای یا که محو ِ لای لای ِ مادری ؟ (دوستت دارم) خدا از خلقت انسان، پشیمان نیست تمام کهکشان ها ، چوب خطﱢ اوست لبالب از طنین دلنشین " دوستت دارم " ! (امضای یادگاری ) برکه نمی داند چه کرده است با آن همه امضای ناب یادگاری که بوسه ی باران، به روی برگ برگ دفترش زد! (خورشید و آدم برفی ) برف سپید یکدست یک طرف، تناقض معصومانه ی شا لگردن فیروزه ای و گونه های سیب سرخی ات یک طرف. آه ! آن روزها نمی فهمیدم تو نخستین خورشیدی بودی که آدم برفی درست می کرد! (لاک پشت قصه های کودکی) لاک پشت قصه های کودکی عاقبت به آرزوی خود رسید سوی آسمان بیکرانه پر کشید. بی خبر ولی که درمیان پنجه ی عقاب می رود که سرنگون شود از آسمان به روی صخره ای سترگ. جوجه ی عقاب داستان ما گرسنه است آه لاک پشت قصه های کودکی ! شب های "قدر" و ایام شهادت حضرت علی (ع) گرامی باد. التماس دعا. دوستان خوبم سلام. ۱)- ادبیات ،امری است جمعی که می تواند زندگی فردی ما را به بهترین شکل ،بیاراید و بسازد . خوب است هر از گاهی در خانه های مجازی خویش ،میهمان دوستان شاعر باشیم و حالا که بنا به هزار دلیل موجود نمی توانیم ، خانه های خویش را از عطر نفس دوستانمان بیاکنیم ، در این خانه های محقر سیال ، دست ها ی یکدیگر را به مهر بفشاریم و با راستی و درستی و به جدٌ و جهد ،اندیشه های خود و دوستان را بخوانیم و ببینیم و بیاموزیم. 2)- یکی از دوستان و شاعران بسیار خوب هم روزگار ما ، آقای علیرضا رجبعلی زاده ی کاشانی است. شاعری که در حوزه ی غزل آثار خواندنی و بسیار زیبایی دارد و بدون شک،.بیان استوار ،فخیم و خاص او ،درکنار سایر شاعران پرتلاش ِ دغدغه مند ، درشناخت و انتقال زبان سالم و زیبای شعر فارسی به آینده گان بسیار موثر خواهد بود. ایشان به تازگی ،دست به تجربه ی خوب و موفقی در سه گانی سرایی زده اند و تعدادی از سه گانی هایشان را با مهربانی در اختیار بنده قرار داده اند. من هم با اجازه ی خود ایشان، تعدادی از این تجربه های شیرین اولیه را در معرض خوانش و نقدونظر شما عزیزان می گذارم و امیدوارم با نظرات سازنده ومفید خود،هم با شعر ایشان و هم با غنای سه گانی همراه باشید. 3)- غزل های خوب آقای رجبعلی زاده را بخوانید در :اینجا 4)- با نهایت افتخار ،خوشحال می شوم هر از گاهی در این خانه، میزبان شعر دوستان علاقه مند باشم . دوستانی که مایلند آثارشان را اینجا بخوانیم، اعلام بفرمایند. چند سه گانی از آقای علیرضا رجبعلی زاده ی کاشانی : 1)..................... "زندگی " ، روی تخت : بی ضربان صورت "مرگ" ، پشت پنجره : تار عکس ِ شُش ، روی بسته ی سیگار ! 2)................... سرد ، مثل نعش ِ نوجوان "شیشه" ای زیر سنگ ِ زخم های نو به نو پیکر پیاده رو ! 3).................. به تماشای مرگ، وامانده ست مثل ِ یک جفت، چشم ِ تیز شده دهن ِ ماهی ِ فریز شده ! 4).............. عشق ،لم داده بود زیردرخت اولین سیب،اسیر جاذبه شد نیوتون، غرق در محاسبه شد! 5)............. یک صندلی کنار اجاقی گرم فنجان ِ چای ، اتاق زمستانخواب رویای ِ پیرمرد ِ خیابانخواب ! 6)............... تاچگونه چشم عالمی تورا شنید،گوش کن! این چنین که قصه ی تو را گریست ،های های راوی سکوت ! گنگ خوابدیده ! آی ! 7)................ زرد، آخرین امید هم به باد می رود رنگ آفتاب می پرد "باغ بی خزان" ، ز خواب می پرد! 8)............ آسمان ِ آبی ِ مایوس ابر ماهی ها گریه بر پهنای اقیانوس ! 9)........... نه گُرز و نه رخش و نه ببر بیان "یلان-آدمک " های سرخورده ایم سر از خوان هشتم در آورده ایم! قابل توجه دوستان: مراسم یادبود و سوگواره ی شاعر جوان دلیجان " مرحوم مهدی پرویز" با نام " گذر نامه ی باران " در روز پنج شنبه( 6/4/90) ، از ساعت 6 تا 8 عصر درسالن سینما هلال ، واقع در میدان بسیج شهرستان دلیجان برگزار می شود. این مراسم به درخواست خانواده ی محترم ایشان با محوریت شعر آیینی برگزارخواهد شد و حضور دوستان شاعر و علاقه مندان را پیشاپیش گرامی می داریم . سلام دوستان خوبم. - به خاطر سفر کمی دیر شد اما این روزهای قشنگ زیبا برهمه ی شما عزیزانم مبارک. به بهانه ی تولد موعود (ع) این غزل را تقدیمتان می کنم: چقدر شعر بگوییم و بی اثر باشد چقدر قسمت ما بغض شعله ور باشد؟ تمام عمر به تقلید دیگران شادیم چقدر دختر اندیشه کور و کر باشد؟ نشسته روح خزان ، پشت هر تبسم سبز همیشه فرصت لبخند،مختصر باشد! تمام فرصت این لحظه های بی برگشت حدیث قصه ی تلخ کلاغ پر باشد چرا جسارت طغیان شعله در ما نیست که نبض سرخ نفس هایمان خطر باشد؟! قسم به چشم تو درک بهار مشکل نیست اگر زبان نگاه تو ساده تر باشد خلیل حادثه یک صبح عید می آید که دست هر بت بتخانه یک تبر باشد ■ خدا به داد دل ما و محشری برسد که هرچه شعر سرودیم درد سر باشد! دوستان نازنینم سلام. این بار هم این خانه را دقایقی تحمل بفرمایید و غزلی بخوانید: (از دوستانی که این غزل را خوانده یا شنیده اند عذرمی خواهم .البته نظراتشان را منتظرم) ........... تو هم با من چنان نامهربان بودی که آدم ها رها کردی مرا در بین این غم ها ، جهنم ها صدایت کردم اما چشم هایت را به من بستی جهان ، تاریک شد درمن فراوان شد محرم ها و من با بادها از یاد شب های جهان رفتم و از من هیچ جا یادی نشد حتی به ماتم ها منی ، که چشم هایم ابرها را منتشر می کرد تمام خویش را پیچیده ام در قطره ، شبنم ها منی ، که کوه ها در شانه هایم واقعیت داشت شدم چون سنگ های پیش ِ پا افتاده چون کم ها مگر تو چشم هایت را به سمت من بچرخانی که من آتش بگیرم زیر این باران ِ نم نم ها مگر تو با چراغ روشنت ، از کوه برگردی مرا پیداکنی درجاده ی ِ تاریک ِ مبهم ها مرا که درهراس بادوباران،گم شدم در مِه به سمت شهر باز آری دوباره بین آدم ها !
عکسی از تو را
در رودخانه غرق می کنم
کمی پایین تر
جنازه ی عکاسی را از آب بیرون می کشند
حالا این مرد
غرق شده است
در میز و صندلی اداره اش
آن زن
غرق شده است
در آینه ی توی کیف
و آن ها که در خیابان فریاد می کشند
در مشت های گره کرده ی شان
تو
دست های زیادی داری
دست داری در قتل ناتالی وود
دست داری در غرق شدن کشتی های پرتغالی
دست گذاشته ای روی روزنامه ها
دستبرد زده ای به بانک ها
دست برده ای در فکر مردان
نگاه کن
آن مرد هنوز دارد به تو فکر می کند
این را از سایه اش فهمیدم
سایه ی زنی زیبا
که بر زمین افتاده است
کتابفروشی نشر چشمه :خیابان كریمخان زند - زیر پل كریم خان زند - نبش میرزای شیرازی - شماره ۱۶۱
کتابفروشی انتشارات ثالث: خیابان کریم خان زند- بین خیا...بان ایرانشهر و ماهشهر- پلاک148
کتابفروشی خانه شاعران ایران:خیابان انقلاب - رو به روی دانشگاه تهران - پاساژ فروزنده - طبقه منفی یک- واحد 212
و دیگر کتابفروشی های معتبر ..
زیر لب می گفت با خود مرد ایرانی:
موجِ غفلت مرا به خود بُرده است!
ماهیِ خفته ، ماهیِ مُرده است!!
کارساز و خوب و ساده است
مادرم پزشکِ خانواده است!!
پُر از رنجهای سفرنامه ام!
کجایی گذرنامه ام؟!!
می دود هر کجا که می خواهد!
شوقِ رفتن که "پا" نمی خواهد!!
دود - دود و آه - آه
ای قطارِ سر به راه!
تو می سوزی
و دودش
به چشم من می رود!
در آورده اند
کندوی لبهایت*
آن زمان که گفتند آااارام است
هنوز دلش شور می زد!!
آنقَدَر که گرگ بودنت را
خودت هم باور نکنی
بی رشوه ای به نگاهبان
آ......ه چرا حرام خدا را انجام ندادم ؟؟؟
۴) عشق را پاک کن از صدا و ُ چشم هات
وقتی همه ی نه های دنیا
با هم دلشان برای تو تنگ می شود
پرم از آمدن
به سوی تو
۶) نشد که نام "دیگری" را بنویسم
نشد که نام "تو"را خط بزنم
همه ی خودکارهایم جوهر ندارند
که دیگر نگفت
خشکی__نجات پیدا کردم
۸)
و خدا که می ترسد من بمیرم
لباس دیوانگی برایم می دوزد
۹) بالهای زندگی مرا نمی رسانند
یک جفت بال مرگ می خواهم
شاااااید جان بیشتری داشته باشد
۱۰) راه برو
آنقَدَر که بی قراری تمام شود
فکر کن پاهایت خسته نمی شوند
۱۱) فردا دآاااارند
آب حیات می آورند
تو چرا داری امروز می میری
ببین که همیشه
چ.......قدر پشیمانیم
دو سه برگی جهان را ورق بزن
خورشید نمی تواند خیلی دور شده باشد
نگرانم
نکند اتفاقی برایش افتاده باشد
حرفهایم را با خودت
برایم خواهی گفت؟
فالهای وداعش را علامت بگذارد
پلک های خدا، به نیت ما روی هم است

3).............
1)...........
شگفت نیست؟
شما را نمی دانم
دیدی که نمی شود؟
دیگر تو نگو چرا فضا دارد سوز
اول از همه با از فریاد برداشتن بگم که این ترکیب یک ترکیب کاملاً کلیشه شده در ادبیات ماست، مثال های زیر حاکی از این است که این ترکیب کل پهنه ی ادب فارسی را در نوردیده و به پاییز رسیده، او در این ترکیب میراث دار هزار سال شعر فارسی است و بدعتی رخ نداده است، ترکیب فریاد برداشتن به صورت فغان برداشتن هم در ادبیات ما تکرار شده است، اما مثالهایی که من پیدا کرده ام از این قرار است:
کشکشانش آوریدند آن طرف
او فغان برداشت در تشنیع و تف
مولوی
کفن پوشید و تیغ تیز برداشت
جهان فریاد رستاخیز برداشت
نظامی
جمله رویا روی و پشتا پشت و همدرد آمدند
نعره و فریاد از هفت آسمان برداشتند
عطار
دگر بار از جفاشان داد برداشت
به نوعی ناله و فریاد برداشت
جامی
به رسم دادخواهان داد برداشت
ز دل ناله، ز جان فریاد برداشت
جامی
شاعر در پنج بیت اول با منجی و به تعبیری موسای خود سخن می گوید، از او می خواهد بیاید و او را از این فرعونیان نجات دهد، صفت خسته کاملاً خوب نشسته است به این دلیل که اوج ظلم را نشان می دهد، تا جایی که حتی فرعون هم از ظلم کردنش خسته شده، تعبیر خسته مرا یاد همین صفت می اندازد که در شاهنامه برای شمشیر به کار می رود، خسته در آنجا یعنی از شدت جنگاوری شمشیر کند و خسته شده، فرعون نیز در این جا از شدت ظلم خسته شده، اما باز هم دست بردار نیست و موسایی باید و عصایی.
به نظر من نه تنها لطمه ای به ساختار عمودی غزل نزده بلکه مخاطب را از یکنواختی درآورده، مخاطب شاعر تا بیت پنجم «تو» است، کسی که می آید، یعنی منجی و رهایی دهنده. اما مخاطب شاعر در دو بیت آخر«شما» است، شما یعنی خیل فرعون صفتانی که حق زیستن و پرواز را از شاعر گرفته اند، این شکست روایت که از شگردهای روایت مدرنیستی است، به نظر می رسد که خوش نشسته، در ضمن لزومی ندارد که یک غزل روایت خطی مشخصی را طی کند، همانگونه که در روزگاری هیچ روایتی را طی نمی کرده و هر بیتی از آن ساز خودش را می زده.
از پرنویسی هایم عذر می خواهم...
نکاتی بود که باید به خودم یادآوری می کردم و قصد نقد، نظر یا اظهار فضل نداشتم.
موفق باشید و شاعر
راستی
باز هم میگم، یکی از قشنگ ترین غزل های معاصر رو خوندم و تو این مساله شک ندارم، غزلی که در بافتی عاشقانه و تمی احساسی توانسته مضامین اجتماعی و سیاسی روزگارش را نیز بازتاباند. ![]()
غزلتان را غزال ديدم-زيبا و بي ملاحظه- يك غزل پر از تصويرهاي زيبا كه از همان بيت اول ذهن را به تسخير در مي آورد-شبيه گرد باد در غرور خويش-زلف نعره ها-وحشت چشمان تاتاري تركيبات تصوير ساز ناب هستند.
در مورد فرعون هاي خسته هم موافقم -در همان نگاه اول ناكوك مي آمد-هم روان نيست و هم صفتي كه خود نقد كرده ايد نامناسب است-براي رواني مثلا بگوييم فرعونيان بهتر است چون وقتي بعد نون فرعون ها مي آوريد مكثي نابهنگام گلو گير مي شود.
به جاي خسته صفتي مقابل با عصا و نگاه موسي بسازيد مثلا مارگون دندان و يا چيزي بهتر از اين كه حتما خوش سليقه تر از منيد.
به هر حال لذت بردم و منتظر
در مورد اولین ایرادی که دوست شاعرم آقای ولی محمدی مطرح کردن معتقدم این کار چه در گذشته و چه در شعر امروز سابقه داره و زیاد نمیشه به عنوان عیبِ این غزل به حساب آوُرد
در مورد نقد دوم ایشون باید عرض کنم که به نکتۀ دقیقی اشاره کردن و بنده کاملاً با نظرشون موافقم
و نهایتاً من هم انتقاد سوم جناب ولی محمدی رو وارد می دونم ضمن اینکه فکر می کنم اگه به جای اینهمه فرعونها... اینهمه فرعون گفته بشه رساتره و به بلاغت این غزل اضافه می کنه چرا که دیگه بعد از (همه) لزومی نداره از (ها) استفاده کنید
واما چیزی که علاوه بر نکات بالا به ذهنم میرسه اینه که زبان این شعر، دیگه زیادی حماسی و مردونه از کار دراومده بطوری که اگه کسی سرایندۀ این اثر رو نشناسه خیال می کنه یه مرد این ابیات رو سروده! به عبارت بهتر در اینجا از ظرافت های حسی و لطافت های زنانه خبری نیست و چنانچه به ویژگی های زبانی آثار فروغ و پروین دقت کنیم می بینیم که این شعر شما چقدر از این حیث از اونها فاصله گرفته.
ترکیبِ "شیهۀ رم کرده" هم چندان مناسب نیست و میشه الفاظ بهتری جایگزینش کرد...شاه بیت شما هم به عقیدۀ من بیت سوم این غزله که بسیار زیباست،ممنون.
وگر پوشم این نامداران همه
بگویند کاین شهریار رمه
فردوسی
بخون گر شود لعل مویی سپید
شوند این دلیران همه ناامید
فردوسی
هر چند در سبک عراقی کمتر از این نوع کاربرد "این همه" دیده می شه و "این همه" با اسم مفرد به کار میره:
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
حافظ
اما همین حافظ در جایی این چنین سروده:
با صبا در چمن لاله سحر میگفتم
که شهیدان کهاند این همه خونین کفنان
حافظ
همانطور که ملاحظه می فرمایید، "این همه" با خونین کفان که جمع الف و نون دار است به کار رفته است.
مولوی هم با اسم جمع مکسر این ترکیب را دارد:
هر که در این چه فتاد داد رسن واجبست
عشق که شهر خوشیست این همه اغیار چیست
مولوی-غزلیات
با توجه به این شواهد، به نظر می رسد، ترکیب این همه فرعون ها اشتباه نباشد، هر چند من هم بلیغ بودنش را در صورت مفرد فرعون می بینم.
هر چند در حدی نیستم که بخوام نظری بدم اما چون امر فرمودین عرض میکنم:1-
1-به نظرم "فریاد برداشتن" هیچ ایرادی نداره مثل "بانگ برداشتن" یا آنچه محسن عزیز به عنوان نمونه اوردن
2-"این همه فرعون ها" هم فکر نمیکنم ایرادی داشته باشه.مثل "همه ی انسانها" و به نظر نه تنها اضافه نمیاد بلکه شاید لازم هم هست.
3- در مورد صفت خسته من هم با آقای ولی محمدی موافقم.به نظرم باید یه صفت مناسبتری جایگزین بشه.
جسارتم را ببخشید
ابتدابگم كه نقدِ نقدِ نقد آن هم دراين عرصه مجازي وتنگ اگرچه معقول است اما تبعاتي هم خواهدداشت همانگونه كه خودنقد ! نظر همه دوستان درخورتوجه است!اما ... بنظرمن يكي ازنقطه هاي قوت شعرمصرع دوم بيت آغازين است يكي بدليل تتابع اضافات زيباي آن دوم كلمه "طنين" صدايي كه براي لحظاتي وحتي مدتي بعدازخودصدادرذهن ادامه دارد واين تتابع اضافات دقيقاهمين طنين را شگرفتربيان
ميكند ودراينجا شنونده رامي كشاند بسمت خبربزرگي كه در راه است وزلزله اي كه درحال رخ دادن است واين درادامه غزل باوحشت وجنون وبهم ريختگي كه به تصوير كشيده شده كاملامحسوس است .
واماخوانش من از مصرع دوم بيت آخركاربرد ايهام است واتفاقادركلمه" بر دار م" من مي توانم بخوانم " فريادِ بر دار م يا فرياد بر دارم " تلميحي بر اناالحق منصور كه فكر ميكنم كاربردآن اگر ارداي بوده هوشمندانه است وگرنه اتفاق افتاده است وزيباهم اتفاق افتاده است . بهر روي اين غزل ازحسن مطلع برخورداراست تامن آن راپي بگيرم ونيزحسن مقطع تاآن را به ذهن بسپارم .
لذا فقط به خاطر بعضی دوستان نظرم را بیان می کنم : همه ی دوستان به موارد
بازهم عزلی در اوج شاعرانگی خواندم از شما و واقعن به دلم نشست.
شنیدم نیمه شب از مشرق این جاده می آیی
و من می آورم تا زیر پایت ، چشم هایم را
خیلی خیلی زیباست.
چند ترکیب قشنگ نیز دیدم که در شعر قشنگ نشسته اند....
اسب صدا
زلف نعره ها
پیچیدن دعا
اینها شعر را خیلی ملموس کرده اند...
اما در مورد سه سوال:
متاسفانه فرصت میسر نیست تا نظرات همه دوستان را بخوانم و شاید برداشت های موازی با آنچه که من می نویسم قبلا مطرح شده باشد.
1- درست است که مخاطب در دوبیت پایانی جمع شده ولی به نظر من ارتباط عمودی شعر بهم نخورده است چرا که یک بیت انتقالی بین مخاطب های جمع و مفرد آمده که اصلن مخاطبی ندارد و این مسئله آن تغیر یهویی را خنثی کرده است که خواننده به راحتی با آن کنار می آید...
2- من یک تقاوت ظریف بین فریاد برآوردن و فریاد برداشتن حس می کنم. فریاد برآوردن خیلی بستگی به یک عامل متحرک ندارد و عملا ارادی تراست ولی فریاد برداشتن در حالتی ست که انسان برانگیخته شود. "نغمه کی بی زخمه از تار رباب آید برون" اینکه در فارسی احتمالاچنین چیزی نبوده قابل توجیه نیست چون شاید خیلی ترکیب های دیگر نیز قبلا نبوده باشد.
3- بنده نیز با فرعون های خسته موافق نیستم.
سالم و کامگار باشید.
فرعون نه تنها در شعر پاییز بلکه در بهار مثنوی مولانا هم خسته است ، چه در بیان مولانا موسی و فرعون هر دو مسخر مشیت حق اند و از ضرورت های دنیایی که بر تضاد بنا شده است چنان که زهر و پادزهر و ظلمات و نور و ... .
موسی و فرعون معنی را رهی / ظاهر آن ره دارد و این بی رهی
روز موسی پیش حق نالان شده /نیمشب فرعون هم گریان بده
کاین چه غل است ای خدا بر گردنم / ور نه غل باشد که گویدمن منم
زان که موسی را منور کرده ای /مر مرا زان هم مکدر کرده ای ...
آمدم تا مثل همیشه باز هم بیاموزم و البته احوالپرس باشم.
امیدوارم سلامت باشید.
جسارتا برای بیت"برای این همه فرعون های..."یک پیشنهاد داشتم.فقط خواهشن جسارتم رو ببخشید.
من فکر میکنم اگه به جای کلمه ی "خسته"کلمه ی "مست"یا کلمه ای مانند این رو بذارین این بیت به لحاظ معنایی خیلی بهتر بشه:
به موسای نگاهت میدهم دست عصایم را"
باز هم ببخشید![]()
![]()
![]()
پاییز جان غزل به حدی گیرا بود که خیلی خیلی لذت بردم
دانم که میسرم نگردد تو سنگ در آوری به گفتار
نمی توان کناره گرفت. خدمت آقای ولی محمدی عرض کنم که هر چیزی یک ساختار و محدوده ای دارد وقتی که قصد نقد هم هست باید یک ساختاری را رعایت کرد اگر فقط سؤالای اولیه را طرح کرده بودید من فکر می کردم که مثل همه ی انسانهای عادی قصد پرس و جو دارید ولی با ادامه دادن دیدم نه. امیدورام که از نقدهای من ناراحت نشوید از پاییز خانم هم خواهش می کنم که اگر می شود نقد من را به آقای ولی محمدی نشان بدهند.
اولاً ترکیب فریاد برداشتن، ترکیبی هنری و بسیار به جا و زیبا است و چون قدیمی است دلیل بر این نیست که نباید از آن استفاده کنیم چه بسا بار عاطفی آن خیلی بیشتر از کلمات دیگر باشد که البته هم هست در این زمینه می توانم استاد بلامنازع شعر نیمایی معاصر مرحوم مهدی اخوان ثالث را مثال بزنم که از زبان فاخر گذشته استفاده کرده است و بیانش هم در اوج زیبایی و رسایی است.
دوماً فرعونها درست تر است نه فرعون. چون فرعون اسم کل پادشاهان مصر بوده است و قرآن هم که از او اسم برده به صورت مجاز به علاقه ی جزء و کل بوده است. بحث ظهور منجی و ... هم رو ازتون خواهش می کنم وارد دنیای مجازی ما نکنید بذارید یک کم حداقل توی این دنیای مجازیمون خوش باشیم. خیلی خلاصه دارم میگم و نمیخواهم طولانی تر بشه و خدایی نکرده قصد توهین ندارم به عنوان کسی که حداقل 22 ساله دارم با ادبیات سر میکنم بهتون میگم ایراداتون بی وجه و اساس است. راستی پاییز خانم غزلتون واقعا واقعا در نهایت زیبایی و استواری بود خیلی لذت بردم و آن را یادداشت کردم با اجازتون. در ضمن یک مطلبم جدیدا نوشتم تحت عنوان (تأملی بر نظریه ی ادبی در ایران) خوشحال میشم ما را مستفیذ بفرمایید با نظرات گهربارتون. سپاسگزار شما شاعر توانای ادب فارسی
| Design By : Pichak |




