این روزها مرگ....
دوستان عزیزم: مرگ استاد "محمدبهمن بیگی" و استاد"دکتر علی محمدحق شناس" خبرهای تلخ تکان دهنده ی این دو روز بود که نمی شودازکنار آنها ساده گذشت. نبودن انسانهای بی نظیری که جای خالی شان با هیچ عطرگلی پرنخواهد شد ونبودنشان فاجعه ی بزرگی برای ادبیات فارسی است. این غم بزرگ رابه همه ی علاقه مندان به حوزه ی ادبیات وفرهنگ ایران تسلیت می گویم وبه همین بهانه شعری از برادرم(مهدی زمستان) را تقدیم می کنم:
به گریه باز بشوی ازغبار شانه ی من را
از اشک های سوار قطار شانه ی من را
بریز موی به دوشم که زیرورو بکند باز
هوای شرجی دریا کنار شانه ی من را
چه می شود بتکانی دوشانه برمن ودردم؟
تکانده ای تو که برصد مزار شانه ی من را
بخواه تاکه به زودی بیاورند به روی
هزارشانه تن سرد چارشانه ی من را!
چه می شود که به دستان ناگهانی ات ای مرگ
در آوری شبی از انتظار شانه ی من را!!!
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۲/۱۴ ساعت توسط خ.رحیمی(پاییز)
|