پرنده فکرنمی کردبی ثمربشود

شبیه کاسه وبشقاب ومیزودربشود

که رفته رفته اسیرنشستگی باشد‌‌‌

   دچارمنطق پوچ  قضاقدر بشود

پرنده می اندیشید:شب چه طولانی ست

و او چه کار کند زودتر سحر بشود؟

و او چه کارکند این خطوط صاف ودقیق

به هم بریزد ودنیا وسیع تربشود؟

نمی شودکه قفس آرزو کندیک بار

پرنده باشد وبا باد همسفربشود؟

پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده وگفت:

چه سودعمر کسی درقفس هدربشود؟

پرندگی که نباشد چه فرق خواهدکرد

بهار سر برسد یا بهار سر بشود؟!

پرنده می خواهدآرزوکند ای کاش:

فقط پرنده بماند ولی اگر بشود!!

 

صدای همهمه ی خانه بازاجازه نداد

کسی ازاین همه اندوه با خبر بشود!!!!