پرنده
پرنده فکرنمی کردبی ثمربشود
شبیه کاسه وبشقاب ومیزودربشود
که رفته رفته اسیرنشستگی باشد
دچارمنطق پوچ قضاقدر بشود
پرنده می اندیشید:شب چه طولانی ست
و او چه کار کند زودتر سحر بشود؟
و او چه کارکند این خطوط صاف ودقیق
به هم بریزد ودنیا وسیع تربشود؟
نمی شودکه قفس آرزو کندیک بار
پرنده باشد وبا باد همسفربشود؟
پرنده خنده ی تلخی به لب نشانده وگفت:
چه سودعمر کسی درقفس هدربشود؟
پرندگی که نباشد چه فرق خواهدکرد
بهار سر برسد یا بهار سر بشود؟!
پرنده می خواهدآرزوکند ای کاش:
فقط پرنده بماند ولی اگر بشود!!
صدای همهمه ی خانه بازاجازه نداد
کسی ازاین همه اندوه با خبر بشود!!!!
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۰۹/۲۱ ساعت توسط خ.رحیمی(پاییز)
|