پرنده
- به درخواست بسياري از دوستانم وبه احترامشان غزل "پرنده" را اينجا مي گذارم.
- اميدوارم عزيزان خواننده با ديدي انتقادي بخوانند و دوستان ارجمندی كه برايشان تكراريست مرا ببخشند:
.........................
پرنده فكر نمي كرد بي ثمر بشود
شبيه كاسه وبشقاب وميز و در بشود
كه رفته رفته اسير نشستگي باشد،
دچار منطق پوچ قضا قدر بشود!
پرنده مي انديشيد: شب چه طولانيست
و او چه كاركند زودتر سحر بشود؟
و او چه كار كند اين خطوط صاف ودقيق
به هم بريزد و دنيا وسيع تر بشود؟
نمي شود كه قفس آرزو كند يك بار
پرنده باشد و با باد همسفر بشود؟!
پرنده خنده ي تلخي به لب نشانده و گفت:
چه سود عمر كسي در قفس هدر بشود!!
پرندگي كه نباشد چه فرق خواهد كرد
بهار سر برسد يا بهار سر بشود؟!!
پرنده مي خواهد آرزو كند:اي كاش
فقط پرنده بماند ، ولي اگر بشود!
صداي همهمه ي خانه باز اجازه نداد
كسي از اين همه اندوه ، با خبر بشود!!!