سلام  دوستان خوبم!

حالم اصلا خوب نبود ، عزاداري هاي مستمرو طولاني اين روزها، اخبار پريشان بازار سكه و دلار ونگراني  و تشويش مردم ،چنان بهمم ريخته بود كه داشتم ديوونه مي شدم .نمي دونم چرا به ديوان حافظ پناه بردم براي لحظه اي آرامش . اين مطلب حاصل آن دقايق تامل واميد است. بخوانيد و بانظراتتان همراهم باشيد:

 

 شب ، روي تما م ثانيه هايم راه مي رود.تاريكي به سقف صدايم چسبيده است،گو اين كه هيچ روزني براي فرياد و هيچ  دريچه اي  رو به روشني نيست.پاييز در تمام گلدانهاي خانه ريشه كرده و سرما در هفت توهاي انديشه و روانم مي پيچد.

 

خسته از تمامي بودن ها و نبودن ها ،جان پناهي مي جويم تا لحظه اي ،فقط لحظه ای ،از دنياي آشوب و رنگ بگريزم و در دامان اميد و آرامش آويزم، ديوان خواجه ي بزرگ  عالم معني ،حافظ ، را مي گشايم:

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت                   دائما يكسان نباشد حال دوران  غم مخور

 

سري تكان مي دهم . گرماي اميد و نويدي كه از كلام قدسي  حافظ  و جادوي شعر او مي آيد چنان آرام و نرم در زير پوستم مي نشيند كه دقايقي چند فراموش مي كنم چه بوده ام و چه شده است؟

 

نگاهم برنوشته هاي كتاب محو مي شود و در تاريك روشن كلمات اين انديشه در ذهنم مي چرخد كه "چراحافظ"

چگونه است كه ما ،در طول سالها و قرن ها  از دهان او فرياد زده ايم ،با لبان او خنديده ايم ،با زنوان او لرزيده ايم، با دست هاي او دعا كرده ايم و همچنان به او دل بسته ايم؟

 

در پنهان  ذهن و زبان حافظ چيست كه در دنياي متمدن و شلوغ و پيچيده ي امروز هم كه خواندن شعر و انديشيدن بدان، چندان ،ضروري نمي نمايد، دست از دامان او نمي گسليم و همچنان چشم به دهان و زبانش مي دوزيم تا هربار از كلاه شعبده ي خويش،چيزي تازه در اورد و با هر اعجابي كه در ما مي انگيزد،روحمان را نيز از آسمان و پرنده لبريز كند؟

 

جايي خوانده ام كه : "حافظ سمبل نجابت ايراني و معماي فرهنگ ماست" . به راستي كه چنين است. اوست كه در شعرش رنج ها و شادي ها،بيم ها و اميدهاي انسان عاشق و انسان اجتماعي را در كنار هم آورده است. اوست كه گرچه خود رازي سر به مهر است ،پرده از راز دنياي درون و بيرون ما برمي دارد و راه صحيح زيستن را در لطيف ترين كلام به ما مي آموزد.

 

 

ديوان خواجه را مي بندم و يكبار ديگر مي گشايم تا از خود او بپرسم : "چرا حافظ"؟

شما هم  حتما مثل من بهت زده خواهيد شد اگر غزل را تا انتها ببينيد و بخوانيد:

 

گفت: حافظ! من و تو محرم اين راز نه ايم           از مي لعل حكايت كن و شيرين دهنان !