غزلی از بهروز.......
سلام دوستان خوبم.
این بار هم مهمان غزلی از بهروز (برادرم) باشید:
به انتهای فصل داستان من خوش آمدی
به لحظه های زخمی خزان من خوش آمدی
شبیه یک درخت پیر،درخودم نشسته ام
به باغ خشک و تشنه،باغبان من ! خوش آمدی
تو آمدی دهان من صدا صدا پرنده شد
به این صدای بی پرنده، جان من ! خوش آمدی
شبیه خنجری و من به قلب خود،نشاندمت
به رگ،به خون، به مغز استخوان من خوش آمدی
هوای پاکی و تو را نفس کشیده هر رگم
به رودهای قرمز جهان من خوش آمدی
تورا نسیم هدیه داده همچو قاصدک به من
به دست های خسته، مهربان من! خوش آمدی
اگرچه دیر آمدی،اگرچه یخ زده لبم
و و ولی ب ب به جسم نیمه جان من خوش آمدی!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۱۱/۱۱ ساعت توسط خ.رحیمی(پاییز)
|